تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
پروانه و شيوخ و اهل دل و بزرگان آن سامان به سير و سلوك مىپرداختند . در شرح حال او در آنجا مىخوانيم كه « شيخ فخر الدين را همه‌روز كار آن بود كه در بازار گرديدى و در هنگامها طواف كردى . روزى در بازار كفشگرى مىگذشت ، نظرش بر پسرى افتاد ، شيفتهء او شد ، پيش رفت و سلام كرد و از كفشگر سئوال كرد كه : اين پسر كيست ؟ گفت : « پسر منست » شيخ دست دراز كرد و لبهاى پسر را بگرفت ، گفت : « ظلم نباشد كه چنين لب و دهان با چرم مصاحب باشد ؟ كفشگر گفت : ما مردم فقيريم و پيشهء ما اينست : اگر چرم به دندان نگيرد ، نان نيابد » « 1 » شيخ سئوال كرد كه اين پسر هر روز چه مبلغ كار كند ؟ گفت : هر روز چهار درهم ، شيخ فرمود هر روز هشت درهم بدهم و ديگر اين كار نكند و شيخ هر روز برفتى با اصحاب و در دكان بنشستى و فارغ البال در وى نظر كردى و اشعار خواندى و گريستى . مدعيان اين خبر به سلطان رسانيدند ، از ايشان سئوال كرد كه : « اين پسر را شب با خود مىبرد يا نه ؟ » گفتند : « نه » . دوات و قلم بخواست و بنوشت كه : « هر روز پنج دينار زيادت از آنچه وظيفه است به خادمان شيخ دهند » و به ديوان فرستاد تا در دفتر ثبت كنند ، اصحاب تصور كردند كه عزل‌نامه است چون صورت معلوم كردند نوميد شدند و ديگر مجال طعن نداشتند . روز ديگر شيخ به حضرت سلطان رسيد ، او را پرسيد و عذرها خواست ، گفت : « چنان استماع افتاد كه شيخ را در دكان كفشگر خرجى هست ، اين محقر به جهت آن تعيين رفت ، باقى اگر شيخ را خاطر خواهد پسر را از دكان به خانقاه برد ، شيخ گفت : « ما را منقاد بايد بودن ، برو حكم نتوانيم كرد . » پس از چندى شيخ ، به جانب دمشق روان مىشود ، در دمشق به دستور سلطان از وى استقبال شايان كردند ، در اين جريان كه ملك الامرا و خلقى انبوه به ديدار شيخ آمده بودند ، نظر شيخ به پسر ملك الامرا افتاد و چون سخت زيبا و دلربا بود دل را بست « پيش از همه سر در قدم نهاد ، پسر نيز سر در قدم شيخ نهاد ، ملك الامرا نيز موافقت كرد ، اهل دمشق نيز طعن كردند ، اما مجال منطق نداشتند . . . » چه شيخ نظرباز بود و از مشاهدهء خوبرويان لذت مىبرد . اهل عشق و عاشقى بود نه مرد فسق و فجور ( ! ) شادروان سعيد نفيسى در ديباچهء ديوان عراقى مىنويسد : « من در زبان فارسى شاعرى را نمىشناسم كه مانند فخر الدين عراقى در بيان عشق ( خواه مجازى بوده باشد خواه حقيقى ) تا اين اندازه دلير و بىباك و بىپروا و بلندپرواز بوده باشد ، حتى در ادبيات زبانهاى ديگر تا اين اندازه بلندپروازى در بيان عشق ديده نشده است ، آن شيفتگى و آشفتگى
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 63 .