تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
چون نيك نگه كردم در چشم و لب و زلفش * بر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانى بگرفتم زنارش در پاى وى افتادم * گفتم چكنم جانا گفتا كه تو مىدانى گر وصل منت بايد اى پير مرقع‌پوش * هم خرقه بسوزانى هم قبله بگردانى با ما تو به دير آيى محراب دگر گيرى * وز دفتر عشق ما سطرى دوسه برخوانى
عطار در تذكرهء دولتشاه سمرقندى ضمن شرح حال فردوسى و داستان ملاقات او با شعراى نامدار آن عصر ، از محافل خصوصى اين گروه سخن به ميان آمده است : « از اتفاقات خجستهء آن روز شعراى غزنوى ، عنصرى و فرخى و عسجدى هريك با جوانى خوش‌صورت از خدمت گريخته ، به خلوت در باغى صحبت مىداشتند . . . » « 1 » اوحدى مراغه‌يى بر خلاف اكثر شعرا ، با دلسوزى و مآل‌انديشى بسيار به جوانان مىگويد : دفتر عشق را بسوزانيد تا خانمانتان را نسوزاند .
مشو عاشق كه جانت را بسوزد * غم عشق استخوانت را بسوزد تو آتش مىزنى در خرمن خويش * ندانى اين و آنت را بسوزد مخور خوبان آتش روى را غم * كه روزى خان‌ومانت را بسوزد ز ديده اشك خون چندين مباران * كه ترسم ديدگانت را بسوزد
منطق العشاق يا « ده‌نامه » اوحدى مراغه‌اى ، نيز مرآت سراپانماى محروميتهاى جنسى و سوزوگداز عاشقان و بيمهريهاى معشوقان است . بابا طاهر عريان نيز از مشكلات عشق سخن مىگويد :
ز دست ديده و دل هردو فرياد * كه هرچه ديده بيند دل كند ياد بسازم خنجرى نيشش ز پولاد * زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
اكثر شعرا و ديگر گروههاى متنعم بدون توجه به مبانى اخلاقى و شرعى به امردبازى تظاهر مىكردند ، چنان كه انورى گويد :
بيش از اين بدخويى و تندى مكن * ساعتى با ما بياويز ، اى غلام
*
در مجلس تو مطرب و در بزم تو ساقى * سرو سمن‌اندام و بت سيم سرين باد
امير معزى در شرح حال شيخ فخر الدين عراقى از شعراى صوفىمسلك قرن هفتم مىخوانيم كه در عنفوان شباب روزى از روزها كه به تعليم شاگردان مشغول بود ، ناگاه جمعى قلندران ،
هامش
( 1 ) - ر . ك . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 731 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 395 | مرتضى راوندى