تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
گفتم او را كه ، سه بوسه دهى اى جان پدر * گفت خواهى شش بگشاى در كيسه سيم ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست * كردم آن ده درم خويش بدان مه تسليم بند شلوارش بگشاده نگه كردم من * جفته‌اى ديدم آراسته با هرچه نعيم سينه بر خاك نهاد آن بت باريك ميان * تا به ماهى برسيد از بر سيمينش نسيم
* در جاى ديگر سنايى در يكى از اشعار خود به اين مطلع :
دوش چون صبح بركشيد علم * شد جهان از نسيم او خرم
مناسبات جنسى خواجه اسعد هروى را با قصاب پسرى شرح مىدهد :
كه يكى روز من نشسته بدم * متفكر به گوشه‌اى ملزم رندى آمد ز اسعدش بر من * بود آن رند مرد را ز خدم كه امام اسعدت همىخواند * چند باشى معطل و مبهم رفت او پيش و من شدم ز پسش * در يكى كوچهء خم اندر خم ديدم آنجا نشسته اسعد را * با مى و بانگ زير و نالهء بم بود با او نشسته قصابى * كودكى چون يكى بديع صنم هردو مست از نبيذ سوسن بوى * برو عارض چو سوسن و چو پرم هردو كردند عرضه بر من مى * گفتم از شرم هردو را كه نعم يكدوسيكى ز شرم خوردم و خفت * به يكى گوشه‌اى نديم ندم هردو خفتند مست و در راندند * پيش من مست‌وار خر بكرم ژرف كردم نگه كه زيرين كيست * دست و انگشت كيست با خايم