تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
كيست آنكو ندهد دل به چنين خدمت دوست * كيست آنكو نكشد بار چنين خدمتگر
در جاى ديگر فرخى از جفا و بيمهرى معشوق خود گله مىكند :
دل من همىداد گفتى گوايى * كه باشد مرا روزى از تو جدايى بلى هرچه خواهد رسيدن به مردم * بر آن دل دهد هر زمانى گوايى من اين روز را داشتم چشم و زين غم * نبودست با روز من روشنايى جدايى گمان برده بودم و ليكن * نه‌چندان كه يكسو نهى آشنايى بدين زودى از من چرا سير گشتى * نگارا بدين زود سيرى چرايى دريغا دريغا كه آگه نبودم * كه تو بيوفا در جفا تا كجايى
شاعر استادى چون منوچهرى آشكارا مىگويد :
غلام و جام مى را دوست دارم * نه جاى طعنه و جاى ملامست همىدانم كه اين هردو حرامند * و ليكن اين خوشيها در حرامست
سنايى شاعر نامدار نيمهء اول قرن ششم ، از رواج امردبازى در عهد خود سخن مىگويد :
دى بدان رسته صرافان من بر در تيم * پسرى ديدم تابنده‌تر از در يتيم با دلم گفتم اى كاشكى اين مير بتان * كندى بر من بيچاره‌دل خويش رحيم رفتم و چشمگكى كردم و شد بر سر كار * كودكك جلد به دو زيرك و دانا و فهيم گفتم او را ز كجايى و بگو نام تو چيست * گفت از بلخم و نامست مرا قلب كريم گفتم ، اى جان پدر آيى مهمان پدر ؟ * گفت چون نايم و رفتيم همى تا سوى تيم هردو در حجره شديم آنگه و در كرده فراز * خوب شد آنهمه دشوار و شدم كار سليم دست شادى و طرب كردن و مى خوردن برد * او چنان مير و منش راست بمانند نديم چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران * كرد وسواس مرا در دل شيطان رجيم
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 385 | مرتضى راوندى