كه شب از پس روز نهان است و سرانجام پديد آيد . . . گاه از جنگ و درشتى و جفاى و خلق او شكايت آغاز كرده كه هر روز با وى رفتارى ديگر دارد و تندى و سنگدليش را يادآور مىشود . . . اين نكته هم گفتنى است كه اين گونه عشقبازى و غلامبارگى بيگمان از نظر اخلاقى و تربيت اجتماعى كارى پسنديده نيست و البته از هركس كه سر زده باشد ، نامطبوع و ناپسند است و چهبسا وقتى كه درمىيابيم بعضى از اين تغزلهاى زيباى فرخى از چنين روابطى حكايت مىكند ، ابيات او لطف و درخشندگى خود را در نظرمان تا حدودى از دست مىدهد :
ياد باد آن شب ، كان شمسه خوبانطراز * به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هردو به حجره در و مى مونس ما * باز كرده در شادى و در حجره فراز
گه به صحبت بر او با بر من بستى عهد * گه به بوسه لب من با لب او گفتى راز »
داستان عشق سلطان محمود با اياز معروف است ، مىگويند فرخى به جرم باده - نوشيدن با اياز يا يكى از غلامان خاص سلطان محمود ، مورد بىمهرى و خشم سلطان قرار مىگيرد و مدتى از درگاه او طرد مىشود . فرخى دراينباره مىگويد :
سخنى باز شد به مجلس شاه * بيشتر بود از آن سخن بهتان
سخن آن بد كه باده خورده همى * به فلان جاى فرخى و فلان
من درين روزها جز آن يكروز * مى نخوردم به حرمت يزدان
خويشتن را جزين ندانم جرم * من و سوگند مصحف و قرآن
اگر اين جرم درخور ادبست * چوب و شمشير و گردن اينك وران
گو بزن مر مرا و دور مكن * گو بكش مر مرا و دور مران
در جاى ديگر در وصف معشوق خود چنين مىگويد :
ترك مهروى من از خواب ، گران دارد سر * دوش مى داده است از اول شب تا به سحر
من به چشم او را دهبار نمودم كه بخسب * او همىگفت بهل تا برم اين دور به سر
شب بهسر برد به مى دادن و ننشست و نخفت * دل من خست كه ننشست و نخفت آن دلبر
او به مى دادن جادوست به دل بردن چير * چيزها داند كردن به چنين باب اندر
حيله سازد كه مى افزون دهد از نوبت خويش * ور تواند نخورد نوبت ياران دگر