تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
فراوان درين زمينه پرداخته است . اين رسم در آن روزگار متداول بوده و تنها فرخى نيست كه بدين گروه مهر ورزيده است . آنچه در باب مهر محمود به اياز نوشته‌اند از اين مقوله است ، به فرض آنكه سبب دلبستگى محمود به او ، به قول محمد ناظم ، بيشتر فداكارى « خدمتگزارى وى بوده باشد ، تداول اين رسم و رواج معاشقه با پسران سبب شده است كه شاعران و نويسندگان بتوانند اين سرگذشت را موضوع داستانها قرار دهند و درين باب طبع‌آزمايى و قلمفرسايى كنند . پيش ازين از كثرت محبت امير يوسف ، برادر سلطان ، به - حاجبش ، طغرل ، سخن گفته شد . ابو الفضل بيهقى در شرح احوال و ابتداى كار ، اين‌چنين نوشته است : « اين غلامى بود كه از ميان هزار غلام چنو بيرون نيايد به ديدار و قد و رنگ و ظرافت و لياقت ، و او را از تركستان ، خاتون ارسلان فرستاده بود به نام امير محمود ، و اين خاتون عادت داشت كه هر سال امير محمود را غلامى نادر و كنيزكى دوشيزه ، خياره فرستادى بر سبيل هديه و امير وى را دستارهاى قصب و شار باريك و مرواريد و ديباى رومى فرستادى ، امير اين طغرل را بپسنديد و در جملهء هفت و هشت غلام كه ساقيان او بودند پس از اياز بداشت . و سالى دو برآمد ، يك روز چنان افتاد كه امير به باغ فيروزى شراب مىخورد بر گل ، چندان گل صد برگ ريخته بود كه حد و اندازه نبود و اين ساقيان ماهرويان عالم ، به نوبت دوگان دوگان مىآمدند . اين طغرل درآمد قباى لعل پوشيده و يا روى قباى فيروزهء داشت و به ساقيگرى مشغول شدند هردو ماهروى ، طغرل شرابى رنگين به دست بايستاد و امير يوسف را شراب دريافته بود ، چشمش بر وى افتاد بماند و عاشق شد و هرچه كوشيد و خويشتن را فراهم كرد چشم از وى برنتوانست داشت و امير محمود از ديده مىنگريست و شيفتگى و بيهوشى را برادرش مىديد و تغافل مىزد تا آنكه ساعتى بگذشت . پس گفت : اى برادر ، تو از پدر كودك ماندى و گفته بود پدر به وقت مرگ ، عبد اللّه دبير را كه « مقرر است كه محمود ملك غزنين نگهدارد ، كه اسمعيل مرد آن نيست ، محمود را از پيغام من بگوى كه مرا دل به يوسف مشغول است وى را به تو سپردم ، بايد كه وى را به خوى خويش برآرى و چون فرزندان خويش عزيز دارى ، و ما تا اين غايت دانى كه به راستاى تو چند نيكويى فرموده‌ايم ، و پنداشتيم كه باادب برآمدهء ، و نيستى ، چنان كه ما پنداشته‌ايم ، در مجلس شراب در غلامان ما چرا نگاه مىكنى ؟ ترا خوش آيد كه هيچ‌كس در مجلس شراب در غلامان تو نگرد ؟ و چشمت از ديرباز بدين طغرل نمانده است ! و اگر حرمت روان پدرم نبودى ترا مالشى سخت تمام برسيدى ، اين يك‌بار عفو كردم و اين غلام را به تو بخشيدم كه ما را چنو بسيار است ، هشيار باش تا بار ديگر چنين سهو نيفتد كه با محمود چنين بازيها نرود . » يوسف متحير گشت و برپاى خاست و زمين بوسه داد و
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 382 | مرتضى راوندى