. . . سعديا دى رفت ، فردا همچنان موجود نيست * در ميان اين و آن ، فرصت شمار امروز را
*
رها نمىكند ايام در كنار منش * كه داد خود بستانم ز بوسه از دهنش
همان كمند بگيرم كه صيد خاطر خلق * بدان همىكند و ، دركشم به خويشتنش
و ليك دست نيازم زدن در آن سر زلف * كه مبلغى دل خلقست زير هر شكنش
غلام قامت آن لعبتم كه بر قد او * بريدهاند لطافت چو جامه بر بدنش
در كتاب سندبادنامه ( نگارش محمد بن على بن محمد الظهيرى السمرقندى ، مربوط به اواسط قرن ششم هجرى قمرى ) داستانهاى متنوعى از روابط جنسى مردان و زنان به رشته تحرير درآمده ، از جمله در داستان « عاشق و گندهء پير و سگ گريان » از عشق سوزان مردى جوان و از رنجى كه از دورى و امتناع دخترى صاحب جمال تحمل مىكند مطالبى مىنويسد ، كه به نقل گزيدهيى از آن قناعت مىكنيم : مردى صاحب جمال در عنفوان شباب « . . . دخترى ديد چون حور در قصور و چون ولدان و غلمان در جنان . . . » جوان چون از راه مكاتبه و ارسال انواع زر و جامه به مطلوب نرسيد ، سخت رنجور شد . سرانجام « گندهپيرى » به فراست بر راز نهان و درد هجران او آگاه شد و با سالوس و تدبير به خانهء معشوق راه يافت و خود را چون پيرهزنى صاحبنظر و مشكلگشا معرفى نمود و با جعل داستانى ، دختر را از بىمهريهايى كه در حق جوان روا داشته بود ، نادم گردانيد . دختر پس از شنيدن اندرزهاى گندهپير در پيرامون سرگذشت خود با جوان ، چنين گفت : « . . . بدان كى مدتىست تا برنايى ( جوانى ) بر من عاشق است و در رنج عشق بدر او هلالى و شخص او خلالى شده است ، سر كوى ما مطاف اوست و گرد در و ديوار ما كعبهء طواف او ، به كرات ملطفات نوشته و مرقعات ( نامهها ) فرستادست . . . من در مقابلهء اين اقوال لطيف ، جوابهاى عنيف دادهام و دل او برنجانيده ، گندهپير گفت : جان مادر خطا كردهاى كه دل او بيازردهيى ، زنهار از خستگان عشق ، مرهمى دريغ مدار . . . زن گفت : اى مادر نصايح تو را به دل نگاشتم . . .
كه بعد از اين قدم در جادهء اين نصيحت نهم و مراعات جانب او واجب دانم . . . بايد كه چون آن جوان بينى ، آنچه واجب كند از لطف عنايت و حسن رعايت دل او به جاى آورى . پيرزن در وقت از پيش دختر بيرون آمد و جوان را بشارت داد :
معشوقه به سامان شد تا باد چنين باد * كفرش همه ايمان شد تا باد چنين باد
جوان در وقت از باديهء حرمان روى به كعبهء درمان نهاد ، چون به در سراى زن رسيد ، زن به فراست حالت . . . بوى جگر سوخته ، و رايحهء دل بريان بشناخت ، كه محب قصد محبوب دارد با تبسم و استبشار و بشاشت و اهتزاز ، به استقبال عاشق شتافت و با صد هزار ناز ، عاشق