تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
او را عاشقان ، آينهء خود ساخته‌اند ! خرج بسيار كردند و حيلهء بسيار ، « ليلى » را بياوردند ، به - خلوت درآمد ، خليفه ، شبانگاه شمعها برافروخته ، درو نظر مىكرد ، ساعتى و ساعتى سر پيش انداخت ، با خود گفت كه : در سخنش درآرم ، باشد به واسطهء سخن در روى او « آن چيز » ظاهرتر شود . - رو به ليلى كرد و گفت : ليلى تويى ؟ گفت : بلى ليلى منم ، اما مجنون تو نيستى ، آن چشم كه در سر مجنون است ، در تو نيست ! . . . مرا به نظر مجنون نگر ! محبوب را به نظر محب نگرند » « 1 » ( مقالات 42 - 41 ) .

زيبايى امرى نظريست

گفت ليلى را خليفه كان تويى ! * كز تو مجنون شد پريشان ، و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى * گفت خامش چون تو مجنون نيستى ديدهء مجنون اگر بودى ترا * هردو عالم بىخطر بودى ترا
جاى ديگر در بيان « اتحاد عاشق و معشوق » ، هنگامى كه مجنون رنجور است و پزشك چاره را در رگ زدن مىبيند ، مجنون نمىپذيرد و رگزن تعجب مىكند ، كه مجنون در بيابانها از شير و خرس و گرگ نمىهراسد ولى تسليم رگزن نمىشود ، مولوى از قول مجنون ، خطاب به رگزن ، علت وحشت را يگانگى و اتحاد عاشق و معشوق مىداند :
گفت مجنون من نمىترسم ز نيش * صبر من از كوه سنگين است ، بيش تو نبردى بوى دل از جنس خويش * كى برى تو بوى دل از گرگ و ميش ؟ ترسم اى فصاد اگر فصدم كنى * نيش را ناگاه بر ليلى زنى من كيم ليلى و ليلى كيست من * ما يكى روحيم اندر دو بدن » « 2 »
سعدى در يكى از غزليات خود به اين مطلع :
دوست مىدارم من اين ناليدن دلسوز را * تا به هر نوعى كه باشد بگذرانم روز را
عاشقان را به صبر و شكيبايى دعوت مىكند :
. . . كامجويان را ز ناكامىكشيدن چاره نيست * بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را عاشقان خوشه‌چين از سِرّ ليلى غافلند * اين كرامت نيست جز مجنون خرمن‌سوز را عاشقان دين و دنياباز را ، خاصيتى است * كان نباشد زاهدان مال و جاه‌اندوز را
هامش
( 1 ) - ر . ك : خط سوم ، پيشين ، ص 504 . ( 2 ) - ادوارد براون ، تاريخ ايران ، ج 2 ، ص 726 ، ( به نقل از حواشى ) .