تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
در شرح حال متنبى واقعه‌يى ذكر كرده‌اند كه خالى از ارزش اخلاقى و اجتماعى نيست : « يكى از خدام او ابو سعيد نام مىگويد : روزى به من گفت غلام خوش‌سيمايى كه در فلان دكان حلب مقام دارد ، ديده‌يى و مىشناسى ؟ گفتم : آرى ، گفت : او را امشب دعوت كن اينجا بيايد و تهيهء كاملى هم ببين ، ابو سعيد مىگويد : چون هرگز لهوولعب با نساء و غلامان از او نديده بودم متعجب شدم ، پس اطعمه و حلويات مهيا كرده ، غلام را دعوت كردم و پذيرفت ؛ تا آنكه متنبى در آخر روز از دربار سيف الدوله به منزل آمد ؛ غلام هم حاضر بود ، پس غذا خوردند و من هم با آنها غذا خوردم ، پس شب شد ، متنبى ، امر داد شمع روشن كردند و دفاتر را آوردند به عادت هر شب ، آنگاه به من گفت : شرابى براى مهمان خود حاضر كن و مشغول كار خود شد ؛ پس از مدتى گفت : جاى خواب مهمانت را مرتب كن و خودت نيز در همان‌جا خواهى خوابيد . . . چون صبح شد ، گفت مهمان خود را روانه كن . گفتم چه مبلغى به او بدهم ، گفت سيصد درهم ، متعجبانه گفتم اين غلام به مبلغ مختصرى از همه اجابت مىكند و تو بهره‌اى از او نبرده‌اى . متنبى برآشفت و گفت : آيا مرا از اين فسقه كه مرتكب اين‌گونه اعمال مىشوند تصور كرده‌يى ، سيصد درهم به او بده به سلامت برود . » سعدى مىگويد :
جماعتى كه نظر را حرام مىدانند * نظر ، حرام بكردند و خون خلق حلال غزال اگر به كمند اوفتد عجب نبود * عجب فتادن مرد است در كمند غزال
*
كه گفت بر رخ زيبا نظر خطا باشد ؟ * خطا بود كه نبيند روى زيبا را نام سعدى همه‌جا رفت به شاهدبازى * وين نه عيب است كه در مذهب ما تحسين است گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهى * دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
اكثر شعرا و صاحبدلان بدون اينكه تن به آلودگى دهند ، در وصف زيبارويان اشعار نغز گفته‌اند :
برخيز تا يكسو نهيم اين دلق ارزق‌فام را * بر باد قلاشى دهيم اين شرك تقوىنام را
*
كاشكى پرده برافتادى از آن منظر حسن * تا همه خلق ببينند نگارستان را
*
سر و چشمى چنين دلكش ، تو گويى چشم از او برگير * برو كاين وعظ بيمعنى مرا در سر نمىگيرد
« حافظ »

زيبائى ، نسبى و اعتبارى است

مىگويند هارون الرشيد چون داستان عشق و بيقرارى ليلى و مجنون را شنيد گفت : « اين ليلى را بياوريد تا من ببينم كه مجنون چرا چنين شورى از عشق او در دنيا انداخت و از مشرق تا مغرب ، قصهء عشق
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 371 | مرتضى راوندى