تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
از رشك عارض او چهره زعفرانى گشته . . . او را عاشقى بود كه او را سرخك كرباسفروش مىگفتند و مشهور است كه او را 60 هزار بيت به خاطر بود . . . و شاه محمد ميرك نام ، جوان ديگرى بود كه بعضى از عشاق او را به ميرك زعفران ترجيح مىكردند . روزى سرخك كرباس - فروش در بازار ملك مىگذشت ؛ شاه محمد ميرك دررسيد ، به اساس و كوكبه و دبدبه . . . و بسى متوجه بود كه با او اختلاط كند و به عشوه و كرشمه صيد خود گرداند ، كسى او را حاضر ساخت كه اينك سرخك كرباسفروش او را طلب نمود و گفت جهت چيست ، كه باوجود اينهمه فضايل كه از تو نقل مىكنند صحبت و اختلاط خود را به ميرك زعفران مقصور و محصور گردانيده ؟ فقيران ديگر هستند كه قدر ترا از او بيشتر مىدانند . سرخك گفت : شما راست مىفرمائيد :
هر دم چو بيوفايان نتوان گرفت يارى * ماييم خاك كويش تا جان ز تن برآيد
. . . چنين گويند كه خبر به ميرك زعفران رسيد ، كسى را فرستاد كه برو تحقيق كن كه سرخك چگونه اختلاط مىكند ؟ آن كس خبر رسانيد كه هرگز سرخك را به اين شوق و ذوق در مجلس شما نديده‌ام . ميرك فرمود كه از درخت بهى يكچند چوب آوردند ، آنها را مار صفت حلقه ساخته در تقار آب گذاشت ، چون سرخك بعد از دو روز آمد ، اتفاقا برف عظيم مىباريد ، ميرك به او گفت : جناب ، كجا تشريف داشتند ؟ و آغاز عذرخواهى نمود ، گفت خاموش باش تا دويست چوب بر تن برهنه نخورى با من طمع آشنايى مكن ، چون سرخك اين را شنيد دست زد و گريبان دريد و خود را عريان گردانيد . . . ميرك يكى از اين چوبها را برداشت و گفت : حساب نگهدار تا غلط نشود چون به ده رسيد ، پرسيد كه چند شد ؟ گفت : گمان مىبرم كه پنج شده باشد . ميرك گفت : كه غلط كردهء ، ده شد . گفت : لا و اللّه . . . باز از سر گرفت چون به بيست رسيد ، گفت : « ده‌تا » ميرك كه اين حالت مشاهده كرد آتشى در دلش افتاد كه نتوان گفتن ، چوب را به بام پرتاب كرد و گريبان تا به دامن چاك زد و سينه خود را به پشت وى نهاد و چون ابر گريان شد و گفت : اى يار اگر شمهء از اندوه من واقف گردى ، به جاى آب خوناب از ديده روان گردانى . . . » « 1 » اين بود صحنه‌يى چند از وضع اسفبار عاشقان و معشوقان در محيط اجتماعى ايران در يكى از تاريكترين ايام تاريخى يعنى اواخر عهد تيموريان .

جمال‌پرستى

بعضى از صاحبدلان و ارباب ذوق چنان كه قبلا نيز اشاره كرديم از ديرباز به نظارهء خوبرويان قانع بودند و از ديدن صورتى زيبا و نمكين لذت مىبردند .
هامش
( 1 ) - ر . ك : بدايع الوقايع ، پيشين ، ج 2 ، ص 1222 به بعد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 370 | مرتضى راوندى