واصفى محفل انس ديگرى را چنين توصيف مىكند : « غياث الدين محمد برخاست و گفت : عزيزان اصول نگاه داريد و رقاصئى بنياد كرد كه ماه بر فلك از شرم وى دايره هاله در پيش رو گرفت . داروغه حيران بماند و گفت : امشب با اينها صحبتى مىداريم . دامادى داشت عبد المقيم نام در كمال حسن و لطافت و نهايت صباحت و ملاحت . . . داروغه به وى گفت : از اسباب عيش چه دارى كه امشب مىخواهيم با ياران صحبتى بداريم ؟ گفت :
يك خم شراب ناب دارم * يك لهجه پى كباب دارم
از قند و نبات و نقل و ميوه * بىصرفه و بيحساب دارم
آن روز را به بازى شطرنج گذرانيدند . نماز شام كه جام زرين آفتاب از دست ساقى دوران بيفتاد و دامنش از شراب لالهگون شفق ، گلگون شد ، داروغه عبد المقيم را فرمود كه در شهر هركس را كه حسن و آوازه و اصول و صلاحيتى بوده باشد حاضر سازد ، اما با وجود غياث الدين محمد ، هيچكس به ايشان نپرداخت ، داروغه در آخر شب به حرم درآمد و گفت : شما صحبت را قايم داريد كه صبح خواهم آمده صبوحى خواهيم كرد ، اما شمع جمال عبد المقيم از آتش شراب به نوعى افروخته بود كه مرغ جان صاحبنظر به مثابهء پروانه سوخته بود ، غياث الدين محمد آهسته به من گفت : كه امشب عبد المقيم را مىسازم . گفتم : اى خبيث مردار ، و اى زشتسيرت بدكردار تا كى در هلاك خود مىكوشى ؟ . . . گفت : دخل مدار . . . در اين مجلس ، نظر نام سرتراشى بود و از جمله متعلقان عبد المقيم بود و همواره نظر در او مىكرد و عبد المقيم مست شد و بالين طلبيد و سر نهاد و يك چند ديگر كه بودند ، همه بى خود فتادند ، غياث الدين محمد گفت : كه وقت كار من شد برخاست و بند تنبان « نظر » را گشاد و آلت وى را تر ساخت و شمع را كشت و نيمشمع كافورى در لگن سيمين نهاد و عبد المقيم بيدار شد و فرياد برآورد كه شمع بياريد ، غياث الدين محمد خود را به پهلوى من انداخت و به مستى برخاست ، چون شمع بياوردند ، بر سر من و غياث الدين محمد آمد ، از مايان گمان نبرد چون بر سر « نظر » آمد و تنبان او را گشاده ديد و آلت او را تر ، يقين او شد كه او كرده ، نوكران را طلبيد و « نظر » فقير بيگناه را فرمود كه صد چوب زدند ، چون صباح شد داروغه آمد پرسيد كه شب چه مشغله بود ؟ گفتند : جمعى اقسام شده بود ، داروغه جامهء خود را به غياث الدين محمد و عبد المقيم جامهء خود را به اين كمينه انعام فرمودند و از آنجا متوجه هرات شديم . . . » « 1 »
رقابت خوبرويان باهم
« در تاريخ هشتصد و نود و نه بود كه در شهر هرات جوانى پيدا شده بود كه او را ميرك زعفران مىگفتند . لالهعذاران گلرخسار را
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ج 2 ، ص 1047 .