تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
مىخواهند كه آن را صاف سازند و چيزى نمىيابند براى صاف كردن ، خطيب ، محاسن خود را گرفته كه سالهاست كه اين را به صابون شستشو مىدهم و پاكيزه مىسازم ! مولانا پارسا دست دراز كرد و ريش خطيب را گرفت و در تك آن جام بداشتند و آن شراب را صاف كردند ، مير فرمود : كه در حق اينها چه مىگوئيد ؟ بعضى گفتند مناسب چنين مىنمايد كه خانه را بر سر ايشان كوبيم و بعضى گفتند كه لايق آنست كه اينها را به عقوبت تمام بكشيم و در چاهى اندازيم ؛ و بعضى ديگر گفتند اينها را مىبايد گرفت و شهيد كرد و در شهرها و بازارها گردانيد و بعد از آن ، همه را سنگسار كرد . مير هيچكدام را قبول نكرد و فرمود كه رأى من آنست كه امشب ايشان را نرنجانيم و به حالشان گذاريم كه فلك بسى گردش كرده و اينچنين مجلسى آراسته . اين بگفتند و بازگشتند ، مولانا پارسا به وقت صبحدم به خانهء خود آمد ، چون مير غلامچه را گفته بود و مبالغه كرده كه اظهار اين منماى ، غلامچه هيچ نگفت ، مولانا پارسا تا وقت چاشت در خواب شد ، چون بيدار شد ، مير در بنفشه‌زارى نشسته بود او را طلبيده آغاز به صحبت كرد ، و حكايات مىگفت ، كه گاهى ملا پارسا را مظنه مىشد كه مگر مير را اطلاعى شده باشد ، باز مير سخن را دور مىانداخت ، ملا پارسا در گرداب حيرت افتاد . . . ناخن بر زمين مىزد . ناگاه از سر ناخن او سنگ‌ريزه جست و در پيش « مير » شيشه گلابى نهاده بود بر وى خورد ؛ مير فرمود :
تو كه با سنگدلان بادهء گلرنگ زنى * جرم ما چيست كه بر شيشهء ما سنگ زنى
پارسا كه اينرا شنيد ، جزم كرد كه مير اطلاع يافته ، فى الجمله برجست ، كفش خود را گرفته ، متوجه مشهد سلطان خراسان شد و ديگر پارسا را كسى در شهر هرات نديد . چون پيش پدر رسيد ، اين خبر پيشتر از رسيدن وى ، به پدر رسيده بود ، او را زجر بليغ نمود و آن بىسعادت ، پدر خود را شربت شهادت چشانيد . پارسا را عاشقى بود ، او را گفت كه تو اعتراف نماى به كشتن پدرم ، من صاحب خونم تو را مىبخشم ، چون اعتراف نمود ، حاكم مشهد او را حكم به كشتن كرد ، هرچند پارسا اضطراب نمود و گفت من او را بخشيدم ، حاكم قبول نكرد و سوگند خورد كه اگر باز در اين باب سخن گويد ، اول او را فرمايم كه پاره‌پاره كنند ؛ القصه آن عاشق بيگناه در سرسنگ به عقوبت تمام به قتل رسيد . » « 1 » اگر داستانى كه واصفى نقل كرد ؛ مقرون به حقيقت باشد ، مجرم واقعى امير عليشير نوايى است كه بر خلاف تمام مقررات اخلاقى ، انسانى ، شرعى و عرفى شبانه با نردبان به خانهء مردم رفته و از راه جاسوسى و تفتين اين آتش را روشن كرده است . به احتمال قوى اين داستان واقعى نيست و دانشمندى چون امير عليشير به چنين عمل زشتى دست نيازيده است . نمونه‌يى ديگر از عياشيهاى آن دوران :
هامش
( 1 ) - ر . ك : بدايع الوقايع ، پيشين . ج اول ، ص 578 .