و خواجه اوحد را جمعى مصاحبان به تأهل دلالت مىكردند و در معذرت يكى از ايشان ، اين قطعه مىفرمايد :
همدمى مىگفت با اوحد ، در اثناى سخن * كاى تو آگاه از رموز چرخ و راز آسمان
مريم طبع گهرزايت چرا كرده است قطع * چون مسيحا رشتهء پيوند از وصل زنان ؟
مرد را هرگز نگيرد چهرهء دولت فروغ * تا به نور زن نپيوندد چراغ خانمان
گفتمش اى يار نيكوخواه مىدانم يقين * كز نكوخواهان نمىشايد به جز نيكى گمان
وصل زن هرچند باشد پيش مرد كامجوى * روح و راحت را كفيل و عيش و عشرت را ضمان
ليك با او شمع صحبت درنمىگيرد از آنك * من سخن از آسمان مىگويم ، او از ريسمان
. . . چون معشوق زن نيست ، اوصاف و مضامين خاصى در غزل فارسى بهوجود آمده است كه تنها با مرد مناسبت دارد از اين جمله يكى وصف خط معشوق است كه در غزل اين دوره شيوعى تمام دارد :
اى رفته به باد از هوس موى تو سرها * وى خون شده از نافه خط تو جگرها
كاتبى
زهى عشقت آتش به جان درزده * خطت كار خلقى به هم برزده
شاهى
صفاتى كه در غزل براى معشوق ذكر مىشود ، غالبا مناسب احوال همين تركان لشكرى و جوانان پرخاشگر است ، وصف نرمى و ملاطفت و شرم و حمايتپذيرى كه دربارهء زنان مصداق دارد ، در غزليات نادر است ؛ معشوق نهتنها عاشق را به هجر و دورى و بيوفايى رنج مىدهد ، بلكه او را به دشنام مىراند و به زخم و ضربه مىآزارد .
گه به سنگم زنى و گاه به مشت * بازىبازى مرا بخواهى كشت « 1 »
مضامين متعددى كه دربارهء تير و پيكان و خنجر و شمشير و تيغ معشوق ، در غزل مشاهده مىشود ، ناشى از صفت سپاهيگرى اوست .
هامش
( 1 ) - ر . ك : ترجمهء مجالس النفايس ، ص 47 .