تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
چكار دارم ، عقل مىگفت : من آيينه مشورت هر بالغم ، عشق مىگفت : من از سود و زيان فارغ . . . » « 1 » مولوى و سعدى شيرازى براى « عشق » مقام و ارزش والايى قايلند و معتقدند زبان و قلم آدمى ، ياراى بيان اسرار عشق را ندارد . مراد از عشق ، تنها عشق جنسى نيست ، بلكه كليه فعاليتهاى مادى و معنوى بشر مولود عشق است . وصفى از عشق و عاشقى به نظر مولوى :
عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى ، چو بيمارى دل علت عاشق ز علتها جداست * عشق اصطرلاب اسرار خداست . . عقل در شرحش چو خر ، در گل بخفت * شرح عشق و عاشقى ، هم عشق گفت آفتاب آمد ، دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب
عشق به زن :
ظاهرا بر زن ، چو آب ار غالبى * باطنا مغلوب و زن را طالبى اينچنين خاصيتى در آدميست * مهر حيوان را كمست آن از كميست گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان * غالب آيد سخت و بر صاحبدلان باز بر زن ، جاهلان غالب شوند * كاندر ايشان تندى حيوانست بند مهر و رقت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حيوانى بود گرگ و خرس و شير داند عشق چيست * كم ز سگ باشد كه از عشق او عميست « 2 »
مولوى در مسائل جنسى معتقد به اعتدال و ميانه‌روى است :
هين مكن خود را خصى ، رهبان مشو * زانكه عفت هست شهوت را گرو بىهوا ، نهى هوا ممكن نبود * هم غزا با مردگان نتوان نمود پس كلوا از بهر دام شهوتست * بعد از آن « لا تسرفو » و آن عفت است « 3 »

خدا يكى ، يار يكى

در داستان شيرين و دل‌انگيز يوسف و زليخا مىبينيم كه زليخا به محبوب خود
هامش
( 1 ) - خواجه عبد اللّه انصارى ، كنز السالكين ، نقل از : نمونهء سخن فارسى ، به اهتمام دكتر بيانى ، ص 153 . ( 2 ) - كور ( 3 ) - ر . ك : مثنوى ، دفتر 1 . بيت 109 و 2431 .