به ماهى ز يك بار آويختن * گر افزون كنى ، خون بود ريختن
*
ز بوى زنان موى گردد سپيد * سپيدى كند زين جهان نااميد
*
تبه گردد از خفت و خيز زنان * به زودى شود سست چون نى بنان
قطران نيز به جوانان اندرز مىدهد كه با سپر « شرم و خرد » از عاشقى حذر كنند :
اى دل تو را بگفتم كز عاشقى حذر كن * بگذار نيكوان را وز مهرشان گذر كن
چون روى خوب ديدى ديده فراز هم نه * چون تير عشق بارد ، شرم و خرد سپر كن
هر گام عاشقى را صدگونه درد و رنجست * گر ايمنيت بايد از عاشقى حذر كن
فرمان من نبردى فرجام خود بخستى * پنداشتى كه گويم هر ساعتى بتر كن
ناكام « 1 » من برفتى در دام عشق ماندى * چونست روزگارت ؟ ما را يكى خبر كن
اكنون به صبر كردن ، نايد مراد حاصل * زين چاره بازمانى رو چارهء دگر كن
و حسن غزنوى مىگويد :
عشق انده و حسرتست و خوارى * عاشق مشويد اگر توانيد
و سنايى غزنوى نيز جوانان را از آتش سوزان شهوت برحذر مىدارد :
گر امروز آتش شهوت بكشى بىگمان رستى * و گرنه تف آن آتش ، ترا هيزم كند فردا
امير معزى نيشابورى از آمدن بهار و دورى معشوق شكايت مىكند :
مستى و عاشقى و جوانى و نوبهار * آن را خوشست كز بر او دور نيست يار
مسكين كسى كه عاشق و مست و جوان بود * از يار خويش دور بود وقت نوبهار
باد صبا نگارگر بوستان شده است * در بوستان چگونه توان بود بىنگار
عقل و عشق
خواجه عبد اللّه انصارى ، نويسنده و شاعر قرن پنجم هجرى در رسالهء كنز السالكين از گفتگوى عقل با عشق سخن مىگويد و از جمله مىنويسد : « . . . عقل مىگفت : من سبب كمالاتم ، عشق مىگفت : من نه در بند خيالاتم ، عقل مىگفت : من مصر جامع معمورم ، عشق مىگفت : من پروانهء ديوانهء مخمورم ، عقل مىگفت : من بنشانم شعلهء عنا را و عشق مىگفت : من نوشم جرعهء فنا را ، عقل مىگفت : من يونسم بوستان سلامت را ، عشق مىگفت : من يوسفم زندان ملامت را ، عقل مىگفت : من سكندر آگاهم ، عشق مىگفت : من قلندر درگاهم ، عقل مىگفت : من در شهر وجود مهترم ، عشق مىگفت :
من از بود و وجودم بهترم ، عقل مىگفت : من صراف نقره خصالم ، عشق مىگفت : من محرم حرم وصالم ، عقل مىگفت : من تقوى به كار دارم ، عشق مىگفت : من به دعوى
هامش
( 1 ) - بر خلاف ميل