« خواجه مجد الدين همگر را زن پيرى بود ، او را در يزد گذاشته به اصفهان شتافت ، بعد از چند روز آن زن نيز از عقب خواجه آمد ، ملازمى به خواجه مژده رسانيد كه « خاتون به خانه فرود آمد . . . همگر گفت : مژده در آن بودى كه خانه به خاتون فرود آمدى . » « 1 »
بهطوركلى از ديرباز صاحبنظران نهتنها نزديكى پيران را با دختران جوان ظالمانه و ناصواب دانستهاند ، بلكه همخوابى زنان پير را با مردان جوان نيز امرى غيرطبيعى ، نامعقول و زيانبخش خواندهاند .
سعدى در بوستان نيز از تناسب سنى در امر زناشويى حمايت كرده و مىگويد :
شنيدهام كه در اين روزها كهنپيرى * خيال بست به پيرانهسر كه گيرد جفت
بخواست دختركى خوبروى گوهرنام * چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان كه رسم عروسى بود مهيا كرد * ولى به حملهء اول عصاى پير بخفت
كمان كشيد و نزد بر هدف كه نتوان دوخت * مگر به سوزن فولاد جامهء هنگفت
به دوستان گله آغاز كرد و حجت خواست * كه خانمان من اين شوخ ديده پاك برفت
ميان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان * كه سر به شحنه و قاضى كشيد و سعدى گفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر چيست * تو را كه دست بلرزد گهرچه دانى سفت « 2 »
گاه زنان سالخورده نيز به جوانان دلبستهاند . بهطوريكه واصفى در بدايع الوقايع مىنويسد :
عشق پيرى در زنان
« . . . و او را ( مقصود مهد علياست ) به ميرزا بيرم ميل عظيم پيدا شده بود و خود را آراسته كرد . به وى بارها عرض مىكرد و او استبعاد و استنكاف مىنمود و به اين بيت ابو على عمل مىكرد كه :
و اياك اياك العجوز و وطيها * فما هو الامثل سم الاراقم
پنج نوبت از خراسان فرار نمود . به نيشابور و استرآباد و بلخ و سيستان و قندهار رفت و مهد عليا ، كس فرستاد او را آورد و بر وى تهمتى نهاد كه مبلغ سيصد هزار تنكهء مرا تصرف نمود . روزى به خانه فقير آمد و گفت : اى يار عزيز تو حلال مشكلات اهل عالمى و عقدهگشاى فرزندان بنى آدمى . . . اين گندهپير فرهادكش مرا عجب زبون ساخته . . . از محالات عقل است كه من با وى آميزم و به رغبت خون خود را ريزم .
به بيرغبتى شهوت انگيختن * به رغبت بود خون خود ريختن
. . . گفتم اى برادر علاج اين مرض اينست كه تمارض پيشهسازى و خود را به بيمارى
هامش
( 1 ) - ر . ك : تذكره هفت اقليم .
( 2 ) - كليات سعدى ، پيشين ، ص 56 .