ديگر را چون به گاه خلوت شيخ از شكاف در به درون اطاق نگريسته بود ، كور كرد . » « 1 »
احمد هشت زن گرفت و از آنها سى و نه پسر و دختر به هم رسانيد ، پس از مرگ او 14 پسر زنده بودند . » « 2 »
از جمله داستانهاى شيخ يكى داستان ، خانهنشين شدن شيخ است ( داستان 62 ) زن شيخ به ده ( استاد زورآباد ) رفته بود ، چون بازآمد . شيخ الاسلام گفت : « باش تو همچنان خواهى كرد كه اين زنان ديگر مىكنند ، گاه بدر مىشوند ، گاه به خانههاى دوستان و خويشان ، تو ندانى كه بىدستور شوهر نشايد از خانه خود بيرون رفتن ؟
اين مستوره گفت : خطا كردم بعد ازين ديگر نروم . گفت : اگر خطا كردى يا صواب ، بعد ازين اگر بيرون روى و يا پاى از خانه بيرون نهى آنگه سخن ما نه راست باشد ، قريب 5 سال است تا در خانه بمانده است . . . چون شيخ الاسلام از آنجا برود آن مستوره برجاى بماند چون ناتوانى و مفلوجى . » « 3 »
سعدى در اوايل باب هفتم بوستان ، تنفر دختران جوان را از نزديكى و مقاربت با پيران با استادى تمام توصيف كرده است :
اگر گوش دارد خداوند هوش * سخنهاى پيرش خوش آيد به گوش
سفر كرده بودم ز بيت الحرام . . . * در ايام ناصر به دار السلام
شبى رفته بودم به كنجى فراز * به چشمم درآمد سياهى دراز
در آغوش او دخترى چون قمر * فروبرده دندان به لبهاش در
مرا امر معروف دامن گرفت * فضول آتشى گشت در من گرفت
طلب كردم از پيشوپس چوب سنگ * بر آن ناخداترس بىنام و ننگ
ز لا حولم آن ديوهيكل بجست * پرىپيكر اندر من آويخت دست
كه اى زرق سجادهء دلقپوش * سيهكار دنياخر دينفروش
مرا سالها دل ز كف رفته بود * بر اين شخص و جان بر وى آشفته بود
كنون پخته شد لقمهء خام من * كه گرمش برون كردى از كام من
تظلم برآورد و فرياد خواند * كه شفقت برافتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان كسى دستگير * كه بستاندم داد از اين مرد پير
كه شرمش نيايد ز پيرى همى * زند دست در ستر نامحرمى . . .
هامش
( 1 ) - ر . ك : مقامات زنده پيل ، پيشين ، ص 45 .
( 2 ) - همان كتاب ، مقدمه ، ص 68 .
( 3 ) - همان كتاب ، ص 116 .