تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
چندان ز فراق در زيانم كه مپرس * چندان ز غمت بسوخت جانم كه مپرس چندان بگريست ديدگانم كه مپرس * گفتى كه چگونه‌يى ؟ چنانم كه مپرس
صابر

عشق معنوى

نسفى در رسالهء هفتم كتاب انسان الكامل ضمن گفتگو در پيرامون عشق با لطف و ظرافت بسيار از مراحل و درجات عشق ياد مىكند ، به نظر او ، عشق يكباره بر كسى غالب نمىشود ، بلكه : « اول مقام ميل است و مرتبهء دوم مقام ارادت است ؛ و مرتبهء سوم مقام محبت است ؛ و مرتبه چهارم مقام عشق است - اى درويش ! هركه خواهان صحبت كسى شد ، آن خواست اول را « ميل » مىگويند و چون ميل زيادت شد و مفرط گشت ، آن ميل مفرط را ارادت مىگويند ؛ و چون ارادت زيادت شد و مفرط گشت ، آن ارادت مفرط را محبت مىگويند ؛ و چون محبت زيادت شد و مفرط گشت ، آن محبت مفرط را عشق مى - گويند . . . اى درويش ! اگر اين مسافر عزيز به مهمان تو آيد ، عزيزش دار و عزيز داشتن اين مسافر آن باشد كه خانهء دل را از جهت اين مسافر خالى كنى ، كه عشق شركت برنتابد . . .
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر ساخت ز دوست اجزاى وجود من ، همه ، دوست گرفت * ناميست ز من بر من و باقى همه اوست
. . . اى درويش از عشق حقيقى ، آن‌چنانكه حق عشق است نمىتوانم نوشت كه مردم درك كنند و كفر دانند ، اما از عشق مجازى چيزى مىنويسيم ، تا عاقلان ازينجا استدلال كنند . بدانكه عشق مجازى سه مرحله دارد ، اول چنان باشد كه عاشق همه روز در ياد معشوق بود و مجاور كوى معشوق باشد ، و خانه معشوق را قبلهء خود سازد ، و همه‌روزه ، گرد خانهء معشوق طواف كند و در و ديوار معشوق نگاه كند ؛ تا باشد كه جمال معشوق را از دور ببيند ، تا از ديدار معشوق راحتى به دل مجروح وى رسد و مرهم جراحات دل او گردد ؛ و در ميان چنان شود كه تحمل ديدار معشوق نتواند كرد ، چون معشوق را ببيند ، لرزه بر اعضاى وى افتد و سخن نتواند گفت و خوف آن باشد كه بيفتد و بيهوش گردد . اى درويش ، عشق آتشى است كه در عاشق مىافتد و موضع اين آتش دل است و اين آتش از راه چشم به دل مىآيد و در دل وطن مىسازد .
گر دل نبود كجا وطن سازد عشق * ور عشق نباشد به چه كار آيد دل
و شعلهء اين آتش به جملهء اعضا مىرسد و به تدريج اندرون عاشق را مىسوزاند و پاك و صافى مىگرداند ، تا دل عاشق چنان نازك و لطيف مىشود ، كه تحمل ديدار معشوق نمىتواند