آشتى كردم با دوست پس از جنگ دراز * هم بدان شرط كه با من نكند ديگر ناز
آنچه كرده است پشيمان شد و عذر همه خواست * عذر پذرفتم و دل در كف او دادم باز
گر نبودم به مراد دل او دى و پرير * به مراد دل او باشم امروز و فراز
دوش ناگاه رسيدم به در حجرهء او * چون مرا ديد بخنديد و مرا برد نماز « 1 »
گفتم اى جان جهان خدمت تو ، بوسهء تست * چون شوى رنجه به خم دادن بالاى دراز « 2 »
تو زمين بوسه مده خدمت بيگانه مكن * مر تو را نيست بدين خدمت بيگانه نياز
شادمان گشت و دو رخسارهء چون گل ، بفروخت * زير لب گفت كه احسنت و زه اى بندهنواز « 3 »
فرخى سيستانى عشق و عاشقى را ، خاصه در دوران جوانى امرى طبيعى و ضرورى مىداند و جوانى را كه از عشق پرهيز كند بيمارگونه و گرانجان مىشمارد :
خوشا عاشقى خاصه وقت جوانى * خوشا با پريچهرگان زندگانى
خوشا با رفيقان يكدل نشستن * به هم نوش كردن مى ارغوانى
به وقت جوانى بكن عيش زيرا * كه هنگام پيرى بود ناتوانى
جوانى و از عشق پرهيز كردن ؟ * چه باشد ، ندانى به جز جان گرانى
جوانى كه پيوسته عاشق نباشد * دريغ است از روزگار جوانى « 4 »
گاه در ديوان فرخى از شبهاى عيش و كامرانى سخن به ميان آمده است :
شب دوشين شبى بوده است بس خوش * به جان بودم من آن شب را خريدار
نگار خويش را در بر گرفتم * خزينه بوسهء او كردم آغاز
دو زلفش را بماليدم به دو دست * سراى از بوى او شد طبل عطار
هامش
( 1 و 2 ) - تعظيم
( 3 ) - مأخوذ از تتبعات استاد ملك الشعراى بهار ، « تأثير محيط در ادبيات » .
( 4 ) - ر . ك : ديوان فرخى ، پيشين ، ص 392 .