تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
آشتى كردم با دوست پس از جنگ دراز * هم بدان شرط كه با من نكند ديگر ناز آنچه كرده است پشيمان شد و عذر همه خواست * عذر پذرفتم و دل در كف او دادم باز گر نبودم به مراد دل او دى و پرير * به مراد دل او باشم امروز و فراز دوش ناگاه رسيدم به در حجرهء او * چون مرا ديد بخنديد و مرا برد نماز « 1 » گفتم اى جان جهان خدمت تو ، بوسهء تست * چون شوى رنجه به خم دادن بالاى دراز « 2 » تو زمين بوسه مده خدمت بيگانه مكن * مر تو را نيست بدين خدمت بيگانه نياز شادمان گشت و دو رخسارهء چون گل ، بفروخت * زير لب گفت كه احسنت و زه اى بنده‌نواز « 3 »
فرخى سيستانى عشق و عاشقى را ، خاصه در دوران جوانى امرى طبيعى و ضرورى مىداند و جوانى را كه از عشق پرهيز كند بيمارگونه و گران‌جان مىشمارد :
خوشا عاشقى خاصه وقت جوانى * خوشا با پريچهرگان زندگانى خوشا با رفيقان يكدل نشستن * به هم نوش كردن مى ارغوانى به وقت جوانى بكن عيش زيرا * كه هنگام پيرى بود ناتوانى جوانى و از عشق پرهيز كردن ؟ * چه باشد ، ندانى به جز جان گرانى جوانى كه پيوسته عاشق نباشد * دريغ است از روزگار جوانى « 4 »
گاه در ديوان فرخى از شبهاى عيش و كامرانى سخن به ميان آمده است :
شب دوشين شبى بوده است بس خوش * به جان بودم من آن شب را خريدار نگار خويش را در بر گرفتم * خزينه بوسهء او كردم آغاز دو زلفش را بماليدم به دو دست * سراى از بوى او شد طبل عطار
هامش
( 1 و 2 ) - تعظيم ( 3 ) - مأخوذ از تتبعات استاد ملك الشعراى بهار ، « تأثير محيط در ادبيات » . ( 4 ) - ر . ك : ديوان فرخى ، پيشين ، ص 392 .