تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
استناد مىكند :
آمدم تا عنان شه گيرم * زنم از دست خوبرويان داد ملكا گر تو داد من ندهى * جان شيرين خود دهم بر باد
*
اى دريغا گر شبى در بر خرابت ديدمى * سرگران از خواب ، سرمست از شرابت ديدمى
و در جاى ديگر در پايان مىگويد :
بنشينم و صبر پيش گيرم * دنبالهء كار خويش گيرم
سعدى با اينكه هنوز مزهء مغلوبيتهاى اسفناك عصر خود را نچشيده بوده است ، معذلك بوى آنها را استشمام نموده ، در جايى مىخواهد از دست معشوق به پادشاه تظلم كند و آخرين چارهء خود را مثل همهء مغلوبين « مرگ » تصور كرده ، جاى ديگر آرزو مىكند كه آيا ممكن است شبى او را مست و خراب در آغوش بكشد ؟ بالاخره صبر كردن و پى كار خود رفتن را بر تعقيب مقصود ترجيح مىدهد . پس از سعدى ، شعراى مغلوب ، خود را سگ يار و غلام حلقه به گوش ، گداى خاك راه ، فرش كوچه و نقش سراچه خوانده ، معشوق را قاتل تيغ به دست سفاك ، و خود را كشتهء شمشير تيز و غيره ناميده‌اند . - شعب بىانتهاى موسيقى كه قسمتى از اسامى آنها هنوز در ميان ما متداول است ، به كلى پس از فتنهء مغول از بين رفته و فقط بعضى دستگاه‌ها و مخصوصا دستگاه حزن‌انگيز شور و شعبات آن باقى مانده . . . » وحشى بافقى ، مداح شاه طهماسب صفوى ( متوفى به سال 992 ) چنين سروده است :
دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد * داستان غم پنهانى من گوش كنيد قصهء بىسروسامانى من گوش كنيد * گفتگوى من و حيرانى من گوش كنيد آخر اين قصه جانسوز نگفتن تا كى * سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كى روزگارى من و دل ساكن كويى بوديم * ساكن كوى بت عربده‌جويى بوديم عقل و دين باخته ديوانهء رويى بوديم * بسته در سلسلهء ، سلسله‌مويى بوديم كس در آن سلسله غير از من و دل‌بند نبود * يك گرفتار از اين جمله ، كه هستند نبود

نفرين عاشق

دعوت من بر تو آن شد كايزدت عاشق كناد * بر يكى سنگين ولى نامهربان چون خويشتن تا بدانى درد عشق و داغ مهر و غم خورى * تا به هجر ، اندر بپيچى و بدانى قدر من !
رابعه
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 348 | مرتضى راوندى