مركبان دارم خوشرو كه به را هم بكشند * كودكان دارم نيكو كه بر ايشان نگرم
سيم دارم كه به دو هرچه بخواهم بدهند * زر دارم كه به دو هرچه ببينم بخرم
در اشعار زير فرخى از شب وصال سخن مىگويد و معاشقات خود را با دلبر طناز توصيف مىكند :
ياد باد آن شب كان شمسهء خوبانتراز * به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هردو به حجره درو ، مى مونس ما * باز كرده در شادى و در حجره فراز « 1 »
گه به صحبت بر من با بر او بستى عهد * گه به بوسه لب من با لب او گفتى راز
من چو مظلومان از سلسلهء نوشروان * اندر آويخته زان سلسلهء زلف دراز
خيره گشته مه كانماه به مى برده دو لب * روز گشتى شب ، كان زلف به رخ كردى باز
او مراد دل من جسته و من صحبت او * من سرايندهء او گشته و او رودنواز « 2 »
بينى آن رود نوازيدن با چندين كبر * بينى آن شعر سراييدن با چندين ناز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت مير * همچنان شب كه گذشتست شبى سازم باز » « 3 »
همچنين فرخى در يكى ديگر از قصايد خود به اين مطلع :
چون پرند نيلگون بر روى پوشد مرغزار * پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار
در وصف داغگاه شهريار و معاشقات طبقات ممتاز در آن ايام چنين مىگويد :
سبزه اندر سبزه بينى چون سپهر اندر سپهر * خيمه اندر خيمه بينى چون حصار اندر حصار
سبزهها با بانگ رود مطربان چربدست * خيمهها با بانگ نوش ساقيان ميگسار
هركجا خيمه است خفته عاشقى با دوست مست * هركجا سبزه است شادان يارى از ديدار يار
عاشقان بوس و كنار و نيكوان ناز و عتاب * مطربان رود و سرود و مىكشان خواب و خمار
روى هامون سبز چون گردون ناپيدا كران * روى صحرا ساده چون درياى ناپيدا كنار
در ميان شعرا ، فرخى شاعرى كامروا بوده و كمتر از ديگران از درد هجران ناليده است :
هامش
( 1 ) - بسته
( 2 ) - نوعى ساز
( 3 ) - ر . ك : ديوان فرخى سيستانى ، به تصحيح غلامحسين يوسفى ، ص 45 به بعد .