اما وى مجبور است كه اين بهشت را ترك گويد : نخستين « يكه و نخستين چشمزخم كه فرد را در سراسر زندگيش متأثر مىسازد ، از اينجا ناشى مىشود ، براى ادغام شدن در زندگى اجتماعى ، بايستى « اصل واقعيت » را جايگزين « اصل لذت » كند ، يعنى از لذت چشم پوشد ، يا آن را فوق العاده محدود كند ، به يك سلسله قواعد اجبارآور ، و الزامات و ممنوعيتها ، تن دردهد و از تعقيب غرايز ، محركات ، سليقهها و اميال خود چشمپوشى كند ولى نياز به لذت ، شديدتر از آن است كه بدينسان سركوب شود ، اين نياز هميشه مىماند ، تعارض ميان جامعه و اين ميل به لذت ، ناكاميهايى را به دنبال مىآورد كه علت اصلى تضادهاى اجتماعى است . ( ! )
نياز به لذت يا « ليبيدو »
( Libido )
يا در وجدان ناخودآگاه واپس زده مىشود و در آنجا سبب خيالهاى واهى و ناخوشيهاى عصبى مىگردد و يا اينكه از راه جابهجايى جانشينى يا والايش
( Sublimation )
به نيازى با طبيعت ديگر تغيير شكل مىدهد . » « 1 »
به نظر فرويد : « كليهء اعمال ، حالات و اشكال زندگانى جنسى كودك ، با شروع دوران بلوغ و تغييراتى كه بر اثر آن بهوجود مىآيد ، دگرگون مىشود . در حقيقت دوران بلوغ ابتداى زندگى جنسى تازهيى است كه با زندگى جنسى كودكى كاملا متفاوت مىباشد . . .
البته در دو جنس مخالف هدف جنسى ، يكگونه نيست ، بلكه در هر جنس هدف جنسى ويژهيى وجود دارد ، درعينحال بايد در نظر داشت كه در نوع رشد ، تغييرات و دگرگونيهاى جنسى دو جنس مخالف ، هماننديهايى بسيار وجود دارد ، در دختران ، رشد و تكامل صورت پنهان ، خفيف و آرامى پيدا مىكند ، در حالى كه رشدونمو جنسى بدن مرد با تظاهرات و علايم و نشانه - هاى بسيار تشخيص و آشكار مىگردد . . . » « 2 »
ويل دورانت ضمن بحث در پيرامون بلوغ ، اين دوران بحرانى و پرهيجان را با ديدى فلسفى مطالعه مىكند :
« سرتاسر اين دورهء بلوغ ، همه شگفتى است ، هم سن عقل است و هم سن عواطف ، گنجينههاى دل و دماغ هر دم سيلى از انديشه و طوفانى از عشق به هر سوى مىپراكند . . . سن بلوغ ، بهار قدرتها و فصل بذرافشان خرمنهاست ، همهء عواطف و احساسات پاك غذاى خود را از اين سن مىگيرند و مىتوان آن را « رنسانس » زندگى ناميد ، پس ، اين نيروى شگرف
هامش
( 1 ) - ر . ك : اصول علم سياست ، پيشين ، ص 36 به بعد .
( 2 ) - ر . ك : سه رساله دربارهء تئورى ميل جنسى ، ترجمهء هاشم رضى ، ص 191 به بعد .