كه او را « لاىخوار » گفتندى و از معنى خالى نبود ، همواره در شرابخانهها ، درد شراب جمع كردى و در گلخنها تجرع نمودى ، چون حكيم سنايى به در گلخن « 1 » رسيد ، از گلخن ترنمى شنود و قصد گلخن كرد ، شنود كه لاىخوار با ساقى خود مىگويد كه : پر كن قدحى تا به - كورى چشم ابراهيمك غزنوى بنوشم ، ساقى گفت : اين خطا گفتى ، چرا كه ابراهيم پادشاه عادل و خير است ، مذمت او مگوى ، ديوانه گفت : بلى چنين است ، اما مردكى ناخشنود و ناانصافست ؛ غزنين را چنانچه شرط است ضبط ناكرده ، در چنين زمستانى سرد ، ميل ولايتى ديگر دارد ، و چون آن ولايت را نيز مسلم خواهد ساخت آرزوى ملك ديگر خواهد كرد ؛ و آن قدح بستد و نوش كرد و باز ساقى را گفت : پر كن قدح ديگر تا بنوشم به كورى چشم سنائيك شاعره ، ساقى بار ديگر گفت : اين خطا از صلاح دور است ، آخر اى يار در باب سنايى طعن مكن كه او مردى ظريف و خوشطبع و مقبول خواص و عوام است . گفت : غلط مكن كه بس مردكى احمق است ، لافى و گزافى چند فراهم آورده و شعر نام نهاده و از روى طمع هر روز به پا در پيش ابلهى ديگر ايستاده و خوشآمد مىگويد و اينقدر نمىداند كه او را براى شاعرى و هرزهگويى نيافريدهاند . . . اينچنين مرد را جز ابله و بو الفضول نتوان گفت .
حكيم چون اين سخن بشنيد ، از حال رفت و بر او اين سخن كارگر آمد و دل او از خدمت مخلوق بگرديد و از دنيا دلسرد شد و ديوان مدح ملوك را در آب انداخت و طريقت انقطاع و زهد و عبادت را شعار خود ساخت . . . » اين حكايت راست يا دروغ از موقعيت خاص خرابات در آن ايام حكايت مىكند : چنان كه سنايى مىگويد :
هر كو به خرابات مرا راه نمايد * زنگ غم و تيمار ز جانم بزدايد
گويند سنايى را شد شرم به يكبار * رفتن به خرابات ورا شرم نيايد
دايم به خرابات مرا رفتن از آنست * كالا « 2 » به خرابات مرا دل نگشايد
من مىروم و رفتم و خواهم رفتن * كمتر غمم اينست كه گويند نشايد
*
هركه در كوى خرابات مرا بار دهد * به كمال و كرمش جان من اقرار دهد
در خرابات بود يار من و من شب و روز * به سر كوى همىگردم تا بار دهد
اى خوشا كوى خرابات كه پيوسته در او * مر مرا دوست همى وعدهء ديدار دهد
هامش
( 1 ) - نوعى آتشدان - اجاق حمام
( 2 ) - كه الا ، يعنى جز