ميگسارى بدفرجام
در تاريخنامهء هراة ، تأليف هروى نظير همين واقعه توصيف شده است ؛ بهاينترتيب : كه شبى صدر الدين خطيب ياران و خويشان خود را به مجلس بزمى فراخواند « . . . چون شراب در ايشان اثر كرد ، در گفتوگوى آمدند و گوى دعوى بيمعنى در ميدان خودستايى انداختند و در اظهار هنر و گهر خود مبالغت نمودند .
يكى گفت من شير فيلافكنم * به يك حمله كوه از زمين بركنم
دگر گفت چون من خروش آورم * زمين و زمان را به جوش آورم
يكى گفت خورشيد ، رأى منست * سر آسمان زير پاى منست
. . . چون نوبت به خطيب رسيد گفت : اى اصحاب اگر شما همه با من يكدل و يكعزم شويد من به اندك روزگارى ولايتى را در ضبط آورم و مملكتى را مسخر سازم و خلقى را منقاد گردانم و هريك از حاضران را نامى نهاد ، يكى را شهسوار اعظم و ديگرى را سام ديوبند ، يكى را پهلوان مشتزن . . . بدينگونه هر تنى را به اسمى مسمى گردانيد و گفت : اسامى شما را در كرتنامه خواهم نوشت تا بعد از ما بازگويند كه شاعرى بود از فوشنج همراه با چند تن مرد مبارز نامدار و از او چنين و چنين كارهاى خطرناك در وجود آمد . تا هنگام غروب آفتاب ازين نوع سخنهاى خيالانگيز بر زبان مىراند و انديشههاى فاسد در خاطر مىآورد و از معنى رب قول اوردك مورد القتال غافل مىماند . خطيب را شاگردى بود خوافى سوزنى نام ، گاه شعركى گفتى و خطيب او را به غايت نيكو داشت ، مگر به سبب خشونتى كه از خطيب ديده بود ، از خطيب كينه در دل داشت ، بر خلاف قول امير المؤمنين . . . كه مىفرمايد :
من علمنى حرفا صيرنى عبدا . روز ديگر به وقت بار ، به بارگاه ملك فخر الدين درآمد و زمين بوسيد و گفت :
اى خداوندى كه هستند از نهيب خنجرت * در ميان سنگ و آهن آب و آتش مرتعش
. . . بعد ، از آنچه كه شب از خطيب و ياران او ديده و شنيده بود عرضه داشت و در اثناء آن چنين گفت كه خطيب انديشه آن دارد كه به حصار كاليوين رود و قرب صد مرد دلاور و فوشنجى درين كار با او بيعت كردهاند ؛ ملك فخر الدين از اين سخن انديشمند « 1 » شد .
تاج الدين يلدوز و لقمان را با پنجاه مرد بفرستاد كه خطيب را با زمرهيى كه در خانه او باشند بگيرند و بسته به حصار آرند ، پهلوان يلدوز و لقمان درحال به وثاق خطيب آمدند و خطيب را با هفتاد تن پيش ملك فخر الدين آوردند ؛ ملك فخر الدين بفرمود تا همه را در چاه كردند . روز ديگر بفرمود تا ايشان را پيش آورند و به تخويف تمام از ايشان پرسيد كه چنين انديشه
هامش
( 1 ) - نگران و ناراحت ، در سالهاى اخير ، انديشمند را به غلط به معنى دانشمند بهكار مىبرند .