سوگند داد كه با كس نگويد . . . » « 1 »
ربيعى پوشنگى در عالم مستى پادشاهى كرد ، بهاينترتيب كه شبى از شبها كه با ياران به بادهگسارى مشغول بود « . . . در عالم بيخبرى خود را توانا و رشيد يافته به اظهار دعاوى ناپسند و بلندپروازيهاى بى جا پرداختند ؛ از آن جمله : ربيعى دعوى كرد كه اگر ياران با من موافقت كنند به زودى ملكى در ضبط خود خواهم آورد . . . گرمشدگان بادهء ناب دست بيعت به شاعر سرمست دادند و ربيعى ايشان را به القابى چون : شهسوار اعظم و سام ديوبند و پهلوان مشتزن و معين تيغشكن ملقب كرد و آن دلاوران عرصهء بزم در آن شب چون ميدان را خالى ديدند حركات ناهنجار بسيار كردند ؛ و چون صبح خبر به ملك فخر الدين رسيد ، هفتاد كس از ايشان را دستگير كرد ، همه منكر شدند جز ربيعى كه گفت : اين سخنان نامربوط از سرمستى صادر شد . ملك منكرين را بعضى كشت و بعضى را مثله كرد و ربيعى را در حبس انداخت ، ربيعى قصيدهاى در التماس خلاص خود خطاب به ملك فخر الدين گفت :
. . . تو همان گير كه اين يوم يقوم الروح است * آفريننده ميان من و تو خصم و حكم
در پناه تو گريزيم به توبه ! به از آنك * گوشه دامنت آن روز بگيرم محكم
ملك فخر الدين التماس او را جوابى نگفت و ربيعى منظومهاى به نام كارنامه در زندان در شرح حال دردناك خود به نظم آورد ، و از بند گران آهنين كه بر پاى او بسته و از نگهبانان سنگدلى كه براى مراقبت او گماشته بودند ، شكايت كرد . اين ابيات از آن مثنوى است :
شاه جهان خسرو روى زمين * وارث جمشيد ملك فخر دين
داشت يكى بند گران ساخته * ز آهن و فولاد ، بپرداخته
كرد مرا بسته بدان بند پاى * سر مكش از خواهش كيهان خداى
آن دگران را همه آزاد كرد * چرخ فلك بين كه چه بيداد كرد
من شده بس بستهء بند گران * راست چو كاووس به مازندران
بار غمى بر دل و بر پاى بند * با همه غم همنفسم تا به چند
حال من از صحبتشان در عريو * بلعجبى چند نه مردم نه ديو
يك دل از ايشان به جهان شاد نه * چون دلشان آهن و پولاد نه
عادتشان بستن و آويختن * خصلتشان كشتن و خون ريختن
. . . ده تن از اين قوم نگهبان من * واى بر اين حال پريشان من
هامش
( 1 ) - ر . ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 62 .