تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
اوحدى مراغه‌يى تنها شراب را سكرآور نمىداند ، به نظر او :
هرچه مستت كند حرام آن است * گر شراب است و گر طعام است آن مستى جاه و مال و زر و جمال * هم حرام است ، نيست هيچ حلال به ضرورت نجس حلال بود * بىضرورت نفس و بال بود آب خرم گرت كند سرمست * زو بشوى از حلال بودن دست
صائب تبريزى در تاييد اين معنى گويد :
باده پر خوردن و هشيار نشستن سهل است * گر به دولت برسى مست نگردى مردى
اوحدى مراغه‌يى از مضار شراب سخن مىگويد و مردم را از ميگسارى و تنبلى و بيحاصلى منع مىكند .
كوش تا نگذرد حريف از چار * خوردن باده گر شود ناچار خادمى چست و صاحبى خوشخوى * ساقئى نغز و مطربى خوشگوى تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى گر خورى مى به خانه دگران * بر حريفان مباش سرد و گران چشم در شاهد حريف مكن * هزل با مردم شريف مكن نقل كم خور كه مى خمار كند * نقل كم كن كه سر فكار كند وقت خوردن دو باده كمتر نوش * تا نيايد به دست رفتن و دوش خورش و مى چو درهم آميزى * خون خود را به خوان خود ريزى چند گويى كه باده غم ببرد * دين و دنيا نگر كه هم ببرد مى چنان خور كه او مباح شود * نه كزو خانه مستراح شود مستى مال و جاه و زور و جمال * هم حرامست و نيست هيچ حلال مى چو آتش بر آتشت ريزد * مى ندانى چه فتنه برخيزد خيز و آباد كن مقامى نيك * تا برآرى به خير نامى نيك چند راحت برى ز ملك كسان * راحتى هم به ملك خود برسان
اوحدى ، آثار و عواقب شراب و بنگ و مستى را بيان مىكند :
باده كم خور خرد به باد مده * خويش را ياد ، او به ياد مده باده در خيك و بنگ در انبان * گر نه ديوانهء مشو جنبان مى سرخت نمد به دوش كند * بنگ سبزت گليم‌پوش كند دل سياهى دهند و رخ زردى * بهل اين سبز و سرخ اگر مردى بنگ آن اشتها دهد به دروغ * كه چو ماء العسل بليسى دوغ مى چنانت كند به نادانى * كه بز ماده را پرى دانى