. . . نبينندش مگر مست و خروشان * نهاده جامه نزد مىفروشان
جهودانش حريف و دوستانند * هميشه زو ، بهاى مى ستانند
توبهء نصوح
در دوران بعد از اسلام ، گاه شهرياران و زورمندان و متجاهرين به فسق و فجور از سر صدق و صفا يا به قصد عوامفريبى و پردهپوشى گناهان ، « توبهء نصوح » مىكردند . به نظر علامهء فقيد دهخدا : « نصوح به معنى بىآميغ و خالص است ، ماخوذ از آيهء :
تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً . »
- در نظم و نثر فارسى « توبهء نصوح » گاهى در مفهوم توبه خالص و بىپيرايه بهكار رفته است . چنان كه سنائى مىفرمايد :
بند و غل ، توبهء نصوح بود * باغ ديدن ، غذاى روح بود
همچنين در تجارب السلف آمده است « . . . در خجالت افتاد و توبهء نصوح كرد و ديگر بر سر آن نرفت . » « 1 »
بادهپيمائى به نظر مولوى
باده ، نى در هر سرى شر مىكند * آنچنان را آنچنان تر مىكند
نى همهجا بيخودى شر مىكند * بىادب را بىادبتر مىكند
گر بود عاقل نكوفر مىشود * ور بود بدخوى ، بدتر مىشود
ليك اغلب چون بدند و ناپسند * بر همه ، مى را محرم كردهاند
حكم غالب راست چون اغلب بدند * تيغ را از دست رهزن بستدند
يكى از مترسلان و منشيان زبردست ، نور الدين منشى است كه در كتاب سيرت جلال - الدين منكبرنى و جهانگشاى جوينى ( ج 2 ) از فعاليتهاى سياسى و روش او در نويسندگى سخن به ميان آمده است :
جوينى در باب نور الدين منشى مىگويد : « . . . پيوسته به شرب مشغول بود ، كمال - الدين اسماعيل اصفهانى با جمعى از ائمه اصفهان ، بامدادى به خدمت او شدند ؛ هنوز از خواب مستى برنخاسته بود ، اين رباعى را بنوشت و درفرستاد ؛ و ايشان بازگشتند :
فضل تو و اين بادهپرستى باهم * مانند بلندى است و پستى باهم
حال تو به چشم خوبرويان ماند * كانجاست هميشه نور و مستى باهم
به نظر مجتبى مينوى : « . . . آنچه صاحب گزيده مىگويد كه سلطان جلال الدين ، از اصفهان . . . به كردستان رفت و در شراب افتاد ؛ و نور الدين منشى گفت :
شاها ز مى گران چه برخواهد خاست * وز مستى بيكران چه برخواهد خاست
شه مست و جهان خراب و دشمن پسوپيش * پيداست كز اين ميان چه برخواهد خاست
هامش
( 1 ) - ر . ك : جعفر شعار ، مجله سخن ، تيرماه 1356 .