كارم همه با جام مى و شاهد و شمعست * ترك دل و دين بهر چنين كار گرفتم
شمعم رخ يارست و شرابم لب دلدار * پيمانه همان لب ؛ كه بهنجار گرفتم
چشم خوش ساقى دل و دين برد ز دستم * وين فايده زان نرگس بيمار گرفتم
. . . با توبه و تقوى تو ره خلد برين گير * من با مى و معشوقه ره نار گرفتم
المنة للّه كه ميان گل و گلزار * دلدار در آغوش ، دگربار گرفتم . . . « 1 »
*
به خرابات شدم دوش مرا يار نبود * مىزدم نعره و فرياد ز من كس نشنود
يا نبد هيچكس از بادهفروشان بيدار * يا خود از هيچكسى هيچكسم درنگشود
چونكه يك نيم ز شب يا كم يا بيش برفت * رندى از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود
گفتمش در بگشا ، گفت برو ، هرزه مگوى * تا درين وقت ز بهر چو تويى ؟ در كه گشود ؟
اين نه مسجد ، كه به هر لحظه درش بگشايم * تا تو ، اندر دوى اندر صف ، پيش آئى زود
اين خرابات مغان است و درو زندهدلان * شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود
زر و سر را نبود هيچ درين بقعه محل * سودشان جمله زيانست و زيانشان همه سود
سر كوشان ، عرفاتست و سراشان كعبه * عاشقان همچو خليلند و رفيقان نمرود
اى عراقى چه زنى حلقه برين در ، شب و روز * زين همه آتش ، خود هيچ نبينى جز دود « 2 »
در ترجيعبند معروف هاتف ، دير مغان چنين توصيف شده است :
. . . آخر كار شوق ديدارم * سوى دير مغان كشيد عنان
. . . همه سيمينعذار و گلرخسار * همه شيرينزبان و تنگدهان
عود و چنگ و دف و نى و بربط * شمع و نقل و گل و مل و ريحان
ساقى ماهروى مشكينموى * مطرب بذلهگوى خوشالحان
مغ و مغزاده ، موبد و دستور * خدمتش را تمام بسته ميان
من شرمنده از مسلمانى * شدم آنجا به گوشهاى پنهان
پير پرسيد كيست اين ، گفتند * عاشقى بيقرار و سرگردان
گفت جامى دهيدش از مى ناب * گرچه ناخوانده باشد اين مهمان
ساقى آتشپرست و آتشدست * ريختش در ساغر آتش سوزان
چون كشيدم نه عقل ماند و نه هوش * سوخت هم كفر از آن و هم ايمان
بهطوريكه از منظومهء ويس و رامين فخر الدين اسعد گرگانى برمىآيد ، در دوران بعد از اسلام ، جهودان بيش از زرتشتيان و عيسويان به كار مىفروشى مىپرداختند :
مگويى تا تو ، از رامين چه ديدى * چرا او را ز هركس برگزيدى
هامش
( 1 و 2 ) - همان كتاب ، ص 146 ، 230 .