تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
مى دشمن مست و دوست هشيار است * اندك ، ترياق و بيش ، زهر مار است در بسيارش مضرت اندك نيست * در اندك او ، منفعت بسيار است
منسوب به ابو على سينا
ساقيا بادهء صبوح بده * عاشقان را غذاى روح بده بادهء عشق ده ، به ما مستان * مى بده « ماى » ما ز ما بستان در دلم نه حلاوت مستى * تا شود نيستى من هستى زان صراحى كه جام رضوانست * باده‌اى ده كه جرعه‌اش جانست اى كه بر ياد لعل دلجويت * باده ناخورده مستم از بويت نفسى باز پرس مستان را * راحتىبخش مىپرستان را سوختم سوختم در آتش شوق * بيخودم كن دمى به بادهء ذوق
شمس المعالى قابوس بن وشمگير ، كه اميرى شاعر و دانشمند بود ، آز و نياز را سرچشمهء شوربختيهاى بشر مىدانست :
كار جهان سراسر ، آز است يا نياز * من پيش دل نيارم آز و نياز را من بيست چيز را ز جهان برگزيده‌ام * تا هم بدان گذارم عمر دراز را شعر و سرود و رود و مى خوشگوار را * شطرنج و نرد و صيدگه و يوز و باز را ميدان و گوى و بارگه و رزم و بزم را * اسب و سلاح و جود و دعا و نماز را
و در اين رباعى مىگويد :
گل شاه‌نشاط آمد و مى ، مير طرب * زان روى ، بدين دو مىكنم ، عيش طلب خواهى كه در اين بدانى اى ماه سبب * گل رنگ رخت دارد و مى طعم دو لب
اشعار زير را كه در وصف شراب است ، به ابو على سينا نسبت مىدهند . ولى برخى از صاحبنظران در انتساب اين اشعار كفرآميز به وى اظهار ترديد كرده‌اند :
غذاى روح بود بادهء رحيق الحق * كه رنگ و بوش كند رنگ و بوى گل را دق « 1 » به رنگ زنگ زدايد ز جان اندوهگين * هماى گردد ، اگر جرعهء بنوشد بق « 2 » به طعم تلخ ، چو پند پدر و ليك مفيد * به پيش مبطل باطل به نزد دانا حق . . . شراب را چه گنه زانكه ابلهى نوشد * زبان به هرزه گشايد دهد ز دست ورق حلال بر عقلا و حرام بر جهال * كه مى محك بود و خير و شر ازو مشتق غلام آن مى صافم كزو رخ خوبان * به يك‌دو جرعه برآرد هزارگونه عرق چو بو على مى ناب ار خورى حكيمانه * به حق حق كه وجودت به حق شود ملحق
هامش
( 1 ) - دق كردن ، يعنى اعتراض كردن ( 2 ) - پشه بزرگ