تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
گر همه روى جهان زرد شد از زحمت او * شكر للّه كه كنم سرخ رخ از باده و ناب گوشهء ميكده از باده كنون بينى مست * مفتى شهر ، كه بُد معتكف اندر محراب
در جاى ديگر مىگويد :
بادهء چون گلاب روشن و تلخ * مانده در خم ز گاه آدم باز از چنين باده و چنين مجلس * هيچ زاهد مرا ندارد باز ساقيا ساتكينى اندر ده * مطربا رود نرم و خوش بنواز
*
مىستانم ز كف آنكه مرا چشم بدوست * وانكسى را كه دلم خواهد گيرم در بر باز خواهم به شبى بوسهء يك ماهه ز دوست * بوسه و آنچه بدان ماند معنيش نگر عالم شهر همين خواهد ليكن به زبان * بنگويد چو من ابله ديوانهء خر هرچه اندر دل خود دارم بيرون فكنم * مردمان را دهم از راز دل خويش خبر
فرخى در قصيده‌يى كه به مناسبت عيد مهرگان سروده ، از تصادف اين عيد با ماه رمضان ياد مىكند :
مهرگان جشن عجم داشت به پاى * جشن او بوده چو چشم اندر باى هركجا درشدم از اول روز * با مى اندر شدم و بربط و ناى تا مه روزه درآميخت بدوى * آنهمه رسم نكو ماند بجاى كارها تنگ گرفتست بدوى * روزهء تنگخوى كج‌فرماى
فرخى در وصف جوانى و مى و معشوق چنين مىگويد :
خوشا عاشقى خاصه وقت جوانى * خوشا با پريچهرگان زندگانى خوشا با رفيقان يكدل نشستن * به هم نوش كردن مى ارغوانى به وقت جوانى بكن عيش زيرا * كه هنگام پيرى بود ناتوانى جوانى و از عشق پرهيز كردن * چه باشد ندانى به جز جان‌گرانى جوانى كه پيوسته عاشق نباشد * دريغ است از روزگار جوانى
*
شب دوشين شبى بوده است بس خوش * به جان بودم من آنشب را خريدار دو زلفش را به‌ماليدم به دو دست * سراى از بوى او شد طبل عطار