جامه زربفت و فرشهاى نوآيين * شهره رياحين و تختهاى فراوان
يك صف ميران و بلعمى بنشسته * يك صف حران و پير صالح دهقان
خسرو بر تخت پيشگاه نشسته * شاه ملوك جهان امير خراسان
ترك هزاران به پاى پيش صف اندر * هريك چون ماه برد و هفته درفشان
هريك بر سر بساك مورد نهاده * روش ، مى سرخ و جعد زلفش ريحان
بادهدهنده بتى بديع ز خوبان * بچهء خاتون ترك و بچهء خاقان
چونش بگردد نبيند چند به شادى * شاه جهان شادمان و خرم و خندان
از كف تركى سياهچشم و پرىروى * قامت چون سرو ، زلفكانش چوگان
زان مى خوشبوى ، ساغرى بستاند * ياد كند روى شهريار سجستان
خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هريك چو مى بگيرد شادان
شادى بو جعفر احمد بن محمد * آن مه آزادگان و مفخر ايران
فرخى سيستانى ، يكى ديگر از مجالس بزم دوستانه و محافل عيش و تفريح طبقات مرفه و ميانهحال را در هزار سال پيش چنين تصوير مىكند :
سر و ساقى و ماه ، رودنواز * پرده بربسته بر ره شهناز
زخمهء رودزن ، نه سست و نه تيز * زلف ساقى نه كوته و نه دراز
مجلسى خوب و خسروانىوار * از سخنچين ، تهى و از غماز
بوستانى ز لاله و سوسن * همچو روى تذرو و سينهء باز
دوستانى مساعد و يكدل * كه توان گفت ، پيش ايشان راز
ماهرويى نشانده ، اندر پيش * خوشزبان و موافق و دمساز
جعد او برپرند ، كشتى گير * زلف او با حرير چوگانباز
بادهيى چون گلاب روشن و تلخ * هيچ زاهد ، مرا ندارد باز
ساقيا ساتكينى « 1 » اندر ده * مطربا رود ، نرم و خوش بنواز
در مجالس عيشونوش غير از شيرينى و شراب دستهيى گل زيبا نيز در مجلس انس مى - گذاشتند و « سالاربار » از مهمانان پذيرايى مىكرد ، در داستان بيژن و منيژه فردوسى طوسى به اين خصوصيات اشاره مىكند و در پايان با ديدى حكيمانه ميگسارى را با همهء زشتيها و گناه آن بر ظلم و ستمكارى بر زيردستان ترجيح مىدهد :
مى اندر قدح چون عقيق يمن * به پيش اندرون دستهء ياسمن
پريچهرگان پيش خسرو بپاى * سر زلفشان بر سمن مشگساى
همه بزمگه پر ز رنگ و نگار * كمر بسته در پيش سالاربار
هامش
( 1 ) - ساتكين : قدح