شاه عباس گاه شاعران را در حضور خود به مشاعره و مناظره يا بديههسرايى برمى - انگيخت ، و هريك را كه بر ديگرى پيروز مىشد ، با تحسين و جايزه تشويق مىكرد ، تقى الدين محمد اوحدى بليالى ، در وصف يكى ازينگونه مجالس مىنويسد كه شاه عباس در سال 1000 هجرى قمرى ، پس از كشتن يعقوب خان ذو القدر حكمران شيراز و مطيع ساختن فارس ، به اصفهان آمد ، مردم ، شهر را آئين بستند و چراغان كردند ، شاه شبهنگام با گروهى از سرداران و نديمان و شاعران به تماشاى چراغان رفت ، در ميدان نقش جهان ، تقى الدين اوحدى اين رباعى را دربارهء چراغان ساخت و تقديم كرد :
ميدان صفاهان كه ز ماه و پروين * صد داغ نهاده بر دل چرخ برين
نه گشته چراغان كه پى سجده شاه * افتاده كواكبند بر روى زمين
شاه اين رباعى تملقآميز را پسنديد و شاعر را تحسين كرد و از شاعران ديگر خواست كه در همان مجلس اشعارى در وصف چراغان بسازند . اوحدى مىنويسد كه در اين مجلس ياران و همصحبتان و مجلسيان از اكابر و اعزه بر روى زمين ميدان بىتكلفانه نشسته ، صحبت بامحبت مىداشتند و آن شهريار عاليمقدار عصا در دست بر سر پا ايستاده بود . ( كتاب عرفات عاشقين ، نسخه خطى كتابخانهء ملك ) .
شاه عباس به شاعران شوخطبع و هزال توجه و ملاطفت مىكرد . . . وقتى به شكار رفته بود و حسن بيك را همراه نبرده بود ، شاعر اين بيت معروف را بدين مناسبت براى او فرستاد :
سحر آمدم به كويت به شكار رفته بودى * تو كه سگ نبرده بودى به چه كار رفته بودى
. . . شاه به چراغانى و آتشبازى علاقه داشت و هروقت كه به يكى از شهرهاى بزرگ ايران مىرفت ، يا از سفرى به پايتخت برمىگشت ، دستور مىداد ، شهر را چراغان كنند و وسائل آتشبازى را فراهم آورند ؛ اينگونه تشريفات غالبا چندين شب دوام مىيافت . . . و تحمل خرج آن بر مردم دكاندار و كاسب دشوار مىشد ، اتفاقا يك شب كه شاه با گروهى از نديمان در بازار به تماشاى جشن و چراغان سرگرم بود ، چشمش به جثهء سگ ولگرد افتاد ، پس رو به سگ لوند ( نام مردى شوخطبع ) كه از جمله همراهان بود كرد و به شوخى گفت : « سگ ، فرزندانت بسيار شدهاند . » حسن بيك جواب داد : قربان چاكر زن ندارد كه فرزندى داشته باشد . شاه باز گفت . . . سگ لوند جواب داد : عرض كردم ، چاكر هنوز زن نگرفتهام كه فرزندى داشته باشد . شاه ابرو درهم كشيد و گفت : « سگ مكرر شده و مكرر گفتن لطفى ندارد . » سگ لوند جواب داد : « آرى مكرر شده ولى نهچندانكه آئينبندى و چراغان شما » شاه مقصود وى را دريافت و فرمان داد چراغانى را برچيدند .
« . . . روزى شاه عباس از خواجه هدايت اللّه رازى شاعر . . . خواست كه قطعهاى بىمعنى