گفتم : مقصود اين است كه موسيقى اروپايى گاهى چنان انسان را متأثر و محزون مىكند كه اشك از ديدگان سرازير مىگردد و زمانى چنان به نشاط مىآورد كه بىاختيار از جا برخاسته و به رقص مىافتد . . . » « 1 »
اوژن فلاندن ، در كتاب خود مىنويسد : « كه به كمك شاهزادهيى به حرمسراى يكى از شاهزادگان راه يافتم ، تا منظرهء عيش و نشاط ايرانيان را از نزديك ببينم ؛ سپس مىنويسد :
« . . . در تمام مدت صرف غذا ، آهنگهاى موسيقى و رقص رقاصان ادامه داشته است ، ابتدا يك زن تنها مىرقصيد ، پس از اندك مدت ، زنى ديگر به او ملحق مىشد ، در انگشتان رقاصان زنگهاى كوچك و قاشقكها به صدا درمىآمد كه با آلات موسيقى همنوا بود . نوازندگان به استثناى كمانچهكش از خانمها بودهاند ، يكى از سازها كمانچه بود كه از استخوان ماهى ساخته شده و دسته درازى با سه سيم داشت و روى پايهيى قرار گرفته بود كه از كشيدن آرشه روى سيمها ، صدايى كمى دلخراش شنيده مىشد و مردى كه اين ساز را مىنواخت ، كور بود ؛ در كنارش زنى با مضراب فلزى چنگ مىنواخت ( مقصود تار است ) زنى ديگر تنبكى كوچك در زير بازوى چپ داشت كه با دو دست مىنواخت و زن ديگرى دايره مىزد ، زنان براى خوشآمد اربابشان مىرقصيدند ، وقتى رقص مىخواست خاتمه يابد ، اركستر با قوت و عجله مىنواخت . . . كه به نظر من خوش نيامد . . . » « 2 »
توصيف يك رقاص شيرازى به قلم ادوارد براون
ادوارد براون ، كه در دورهء ناصر الدينشاه به ايران آمده است ، در يكى از مجالس پذيرايى ، ناظر رقص و هنرنمايى پسركى بوده است با اين خصوصيات : « پسر رقاص بيش از يازده سال نداشت و رقص او بيشتر داراى جنبهء ورزش « آكروباسى » بود و با اينكه ايرانيها از تماشاى رقص وى لذت مىبردند ، من خوشم نمىآمد . . . لباس پسر رقاص هم به لباس ورزشكاران بيش از لباس رقص شباهت داشت و داراى گيسوانى سياه و بلند بود كه وقتى كه سر را از پشت خم مىكرد ، تا نزديك زمين مىرسيد و نيمتنهء او از زانو پايينتر نمىآمد ، من براى دومين مرتبه ، همان پسر رقاص را در منزل نصر اللّه خان ايلخانى ديدم و در آن شب وى علاوه بر عمليات آكروباسى ، نمايش ديگرى هم داد و آن حمل پيمانه شراب بود ، نمايش مزبور از اين قرار بود كه وى پايهء گيلاس شرابخوارى را به دندان گرفت و آهسته به هر يك از ميهمانان نزديك مىشد و از پشت ، كمر را خم مىكرد ، بهطورىكه گيلاس شراب كه در وسط دندانهاى او بود ، تا به نزديك لب ميهمانان مىرسيد ، بدون اينكه شراب به آنها داده
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 33 به بعد .
( 2 ) - همان كتاب ، ص 33 .