كينهتوزى تكان مىدادند و فريادهاى ناله و زارى مىكشيدند و گيسوان دراز و لباسهاى آنها بدون نظم حركت مىكرد ، سازها هم قوت خود را مضاعف مىنمود ؛ به نظر من چنين مىرسيد كه عشق و درد ، بايد موضوع انتخاب شدهء اين رقاصان در هواى آزاد باشد .
تمام ايرانيها و خود مهماندار كه مردى بشاش و پرحركت بود ، با كمال رقت و تفكر عميقى به اين نمايش خاص و تقريبا زننده تماشا مىكردند .
ما مدت زيادى تاب تأثير اين موسيقى را كه بر حواس اروپايى رنجآور بود نياورديم و چون چنين قضاوت كرديم كه جاى ما در اين محفل نيست ، پنهانى من و دكتر بيرون آمديم و هريك به طرف چادر خود براى خواب روان شديم . اما صداى ناموزون موسيقى و زنگوله - هاى مسين و آواز شكوهبار كودكان كه گويى بر بخت بد خود مىگريستند مدتها در ما يكنوع غم و غصهاى نگاه داشت - در اين شب غمگين ، شبى كه هيچ ميل به خواب نداشتم ، ايران به نظر من آنطور كه در حقيقت هست جلوهگر گرديد ، نه آنطورى كه در كودكى تصور كرده بودم ؛ ديگر آن باغهاى معطر از گل سرخ با چشمههاى جارى . . . وجود نداشت تمام تصورات من از بين رفت ، زمين خشك و غارت شده تا چشم كار مىكند به نظر مىرسيد . . .
اين نغمههاى غمافزا كه مرا تعقيب مىنمودند فريادهاى رنج كشورى بود كه به دست بدبختى سپرده شده است . . . » « 1 » اى كاش سولتيكف شجاعانه اعتراف مىكرد كه يكى از مسببين اينهمه آثار انحطاط و فقر اقتصادى و اجتماعى و هنرى ايران ، غير از حكومت انگلستان ، سياست استعمارى و جابرانه روسيهء تزارى نيز بود ، اين دو دولت مقتدر سرمايهدارى براى بسط نفوذ اقتصادى و سياسى خود مردانى چون قائم مقام و امير كبير را كه نيت و برنامهء وسيع اصلاحى داشتند ، از ميدان سياست خارج مىكردند و براى اجراى برنامهء استعمارى خود مردانى خائن و رشوهگير و متملق را به سلاطين نالايق و مزدور ايران تحميل مىكردند ؛ طبيعى است در چنين محيطى عشق به موسيقى و نشاط مىميرد و از فعاليتهاى ثمربخش اقتصادى و اجتماعى اثرى نمىماند .
بهطوركلى ، سولتيكف موسيقى ايران را ناهنجار ، ناموزون و دلخراش مىداند . در تهران ، در روز سلام رسمى بار ديگر با موسيقى ايرانى روبرو مىشود . وى پس از توصيف مناظر گوناگون مىنويسد : « . . . در تمام مدت اين تشريفات ، من گيج شدم و اعصابم بيرحمانه از صداى يك موسيقى پاره شد . . . چند ساززن فلكزدهء ايرانى در كرناهاى عظيم خود مى - دميدند ، طبلهايى را به قوت مىزدند و بوقهايى را به صدا درمىآورند ، تمام اينها بدون ملاك ، بدون اندازه ، بدون يك لحن مطبوع ، يك آهنگ به تمام معنى ناموزون و ناهنجار و وحشى بود . هر روز صبح طلوع آفتاب و هر عصر غروب كوكب رخشان ، با اين نوا ، در همين محل و
هامش
( 1 ) - سفرنامهء سولتيكف ، ترجمهء دكتر محسن صبا . ص 60 به بعد .