مهمانيها و جشنها از زنان رقاصهء حرفهاى يكى دو تن را اجير مىكنند ، حقهبازان و معركه - گيرانى نيز هستند كه بسيار كثيفند و توقف و تماشاى هنرنمايى آنها براى همهكس قابل تحمل نيست ؛ تفريح معمولى جوانها و بچهها پرواز دادن بادبادك است و آن مقوايى است كه دم درازى بدان مىبندند و با نخ نازك آن را به هوا مىفرستند . . . » كاررى در جاى ديگر مىنويسد ، ايرانيان بر خلاف اروپائيان علاقه زيادى به گردش و قدم زدن ندارند . . » « 1 »
« شكار در ميان ايرانيان مراسم جالبى دارد ، بيشتر سواره و به وسيله باز انجام مىگيرد ، و بدينجهت تفريح اشرافيست و عموميت ندارد ، معاش عدهء معتنابهى از مردم اصفهان از راه تربيت و فروش بازهاى شكارى تأمين مىشود .
« جوزافا باربارو » كه در زمان اوزن حسن به ايران آمده است ، مىنويسد : « نخستين روزى كه نزد شاه رفتيم ، خوانندگان و نوازندگان در حضورش بودند ، اين نوازندگان چنگهايى داشتند به طول يك يا رد كه نوك باريك آن را بسوى بالا نگاه مىدارند . از چنگ گذشته ، داراى عود و كمانچه و سنج و نى انبان بودند و خوش مىنواختند . روز ديگر شاه دو جامه ابريشم برايم فرستاد ، يعنى قبايى كه با زر بافته شده بود و شالى از ابريشم تا بر كمر بندم و قماشى نفيس به نام بمبازين كه بر سر نهم . . . » « 2 » پس از استقرار حكومت صفويه ، موسيقى و آواز راه افول سپرد . شاه اسماعيل اول ، كه بايد او را قهرمان خونريزى شمرد ، به حكم خلقوخوى استبدادى كه داشت به مسائل ذوقى و عقلى توجه نمىكرد . به همين مناسبت در عهد او ارباب علم و هنر خانهنشين بودند . در دورهء شهريارى طهماسب ، بازار ساز و آواز و موسيقى سخت بىرونق بود ، فقط در دوران كوتاه شهريارى شاه اسماعيل دوم ، « كليهء مطربان و سرنائيان و خنياگران كه در عهد طهماسب بهواسطه غلو وى در اجتناب از مناهى از دولتخانه و مجلس بزم اميران پراكنده شده بودند ، به اردوى شاه جديد گراييدند و از نو بازار كمانچه و عود و چنگ و طنبور چهارتار گرم گرديد ؛ خلاصهء كلام آنكه هركس در زمان زندگى طهماسب بيشتر ادعاى زهد و پاكدامنى مىكرد در دوران كوتاه پادشاهى اسماعيل منفورتر از همگنان شد . . . » « 3 »
طهماسب به مأموران سياسى و ديوانى خود دستور مىدهد كه جز در نقارخانهها ، در جاى ديگر سرنا و ساز ننوازند . . . و اگر معلوم شود كه احدى سازى ساخته ، هرچه باشد ، مجرم است .
هامش
( 1 ) - سفرنامهء كاررى ، ص 143 .
( 2 ) - سفرنامهء ونيزيان ، ترجمهء منوچهر اميرى ، ص 68 .
( 3 ) - ابو القاسم طاهرى ، تاريخ سياسى و اجتماعى ايران ، ص 246 .