ما يوسف خود نمىفروشيم * تو سيم سياه خود نگهدار » « 1 »
پس از آنكه خبر مرگ استاد حسن نائى موسيقىشناس معروف از عراق مىرسد ، شاعرى با تضمين بيتى از مثنوى به مولانا عبد الرحمن جامى مىنويسد :
شرح هجر شاه استادان حسن * بشنو از نى چون حكايت مىكند
بندبند او جدا گشته ز هم * از جدائيها شكايت مىكند
در جواب نوشتند :
شد نى خامه ، دلم را ترجمان * با زبان تيز و چشم اشكريز
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدائيها شكايت مىكند « 2 »
موقعيت خوانندگان و نوازندگان
بهطورىكه از منابع تاريخى و بهخصوص از بدايع الوقايع واصفى برمىآيد ، در اواخر دورهء تيموريان ، نهتنها طبقات مرفه اجتماع بلكه مردم ميانهحال نيز به رقص و موسيقى علاقه و توجه فراوان داشتند و هنرمندان مورد علاقه و محبت عمومى بودند .
واصفى ، در كتاب بدايع الوقايع ، جلد اول ، شرحى در وصف خوانندگان و نوازندگان آن روزگار نوشته و از جمله مىگويد : « . . . يكى از نوادر سازندگان عالم ، استاد حسن عودى بود كه مغنيان روحافزا از دايرهء حلقه به گوشان او بودى . . . و ديگر مير خواننده بود كه مشهور است كه حافظ بصير در وقت خوانندگى وى ، به غايت ، بىطاقتى و بيخودى مىكرد .
در مجالس عيش و نوش ، رقاصان نيز نقش مهمى داشتند ، در كتاب بدايع الوقايع در وصف يكى از اين رقاصان چنين نوشته است : « مقصود على رقاص جوانى بود كه هرگاه به رقص درآمدى ، خورشيد خاورى و مه انورى به گرو رفتى و چون از رقص بازايستادى . حضار مجلس را به گرد سر خود در گرد يافتى . در وقتى كه آن جوان در رقص بود ، اين كمينه را از غزل مولانا بنائى و خواندن حافظ مير ، كيفيتى دست داده بود ، به خاطر رسيد كه در جواب آن غزل شايد كه در بديهه از براى آن جوان رقاص غزلى توان گفت و از براى نثار مقدمش لآلى آبدار توان سفت ، هنوز آن جوان از رقص فارغ نشده بود كه آن غزل به اتمام رسيد ، مطلعش اين است :
به رقص ، گرم چو گرديد سرو مهوش من * ز باد دامن او درگرفت آتش من
چون آن جوان از رقص فارغ گرديد ، آن غزل به عرض اهل مجلس رسيد و به نثار تحسين و تحف آفرين مزين گرديد ، يكى از دوستان كه همواره درصدد اشتهار حيثيات اين حقير و در مقام اظهار قابليت اين فقير بود گفت : كه فلانى علم موسيقى را به غايت خوب مىداند
هامش
( 1 ) - ر . ك : دولتشاه سمرقندى ، تذكرهء دولتشاه .
( 2 ) - نقل از حواشى تاريخ ادبيات براون .