ياد شده است . « . . . زندگى آنها در ايران كه گويا وطن دوم آنهاست ، همهجا با نفرت و بيم و انزجار و تحقير مردم همراه بود . آنها را در فارس ، كولى ، در آذربايجان ، قراجى ، در عراق ، غربتى يا غربت ، در خراسان ، قرشمال و در تهران ، غربيلبند مىنامند . . . در 30 سال اخير شمارهء آنها بهطور محسوسى كاستى پذيرفته است . . . نوع زندگى آنها كه فالگيرى ، آهنگرى ، آوازهخوانى ، رقاصى ، طلسمسازى ، جادوگرى ، گاوبازى و غربالبندى است ، در نقاط مختلف به اقتضاى محيط و اقليم تفاوت مىكند ، اما در هيچجا محبت و علاقهء مردم به آنها جلب نشده است . » « 1 »
ابن خلدون در فصل سى و دوم در فن غناء ( آواز خوش ) چنين مىنويسد : « اين هنر عبارت از آهنگ دادن به اشعار موزون از راه تقطيع آوازها به نسبتهاى منظم معلومى كه در علم موسيقى است ، كه هر آواز آن هنگام قطع شدن توقيع كاملى پديد مىآورد « لغت توقيع با گام تناسب دارد . »
و آنگاه يك نغمه « آواز خوش تشكيل مىيابد ، سپس اين نغمهها برحسب نسبتهاى معينى با يكديگر تركيب مىشوند و به سبب اين تناسب و چگونگى خاصى كه از آن در اين آوازها بهوجود مىآيد ، شنيدن آنها لذتبخش مىگردد . زيرا در علم موسيقى بيان شده است كه آوازها داراى تناسبات خاصى هستند . . . هر تركيبى هنگام شنيدن لذتبخش نيست ، بلكه تركيبهاى خاصى مايهء لذت مىشود كه موسيقيدانان آنها را تعيين و منحصر ساخته و در بارهء آنها گفتگو كردهاند . » سپس ابن خلدون از آلات موسيقى نظير مزمار ( نى ) و قرهنى ، بوق و شيپور سخن مىگويد و پس از توصيف ( ذات الانفاخ ) به بيان ذات الاوتار يعنى آلات موسيقى زهدار مىپردازد كه همهء آنها ميانتهى مىباشند كه برخى از آنها مانند : بربط و رباب به شكل نيمكره و برخى همچون قانون چهارگوشاند . . . گاهى به وسيله نواختن چوبدستى بر روى ابزارهايى چون تشت يا زدن تكههاى چوب به همديگر ، آهنگهايى پديد مىآورند كه شنيدن آنها نيز لذتبخش است . . . و لذت عبارت از ادراك هر چيزى است كه مناسب روح باشد ، بنابراين مزههاى مناسب با بويهاى مناسب ، ديدنيها و شنيدنيها و نقش و نگارهاى متناسب روح ، نيز لذتبخش است ؛ بههمينسبب مىبينيم دلدادگان شيفته و بىپروا نهايت عشق و دوستى خود را به معشوق بدينسان تعبير مىكنند كه روح آنان با روح محبوب درآميخته است . . . تناسب در آواز سبب حسن و زيبايى آن مىشود . . . بايد دانست كه اين فن در اجتماع هنگامى متداول مىشود كه عمران بشرى ترقى كند و از حد نيازمنديهاى ضرورى درگذرد و به مرحلهء شهرنشينى و آنگاه امور تجملى و تفننى برسد ، آنوقت اين فن بهوجود مىآيد .
هامش
( 1 ) - عبد الحسين زرينكوب ، نه شرقى ، نه غربى ، انسانى ، « اساطير فرهنگ عامه » ، ص 474 .