چو يك پيل از ستبرى و بلندى * به مقدار دو پيلش زورمندى
نظامى
مها ، زورمندى مكن بر كهان * كه بر يك نمط مىنماند جهان
بوستان
و گر زورمندى كند با فقير * همين پنج روزش بود دار و گير
بوستان
چو باشد وقت زور ، آن زورمندان * كنند از شير چنگ ، از پيل دندان
نظامى
جهاندارى آمد چنين زورمند * در دوستى را بر او برمبند
نظامى
سعدى فرمايد : ملاح گفت كشتى را خللى هست ، يكى از شما كه دلاورتر است و شاطر و زورمند بايد كه بدين ستون رود . گلستان
*
بخورم يكى مشت زورآوران * نكردم دگر زور بر لاغران
بوستان
پورياى ولى
« پهلوان محمود بن پورياى ولى ، سرحلقهء كشتىگيران زمان و نمونهء شجاعت و دلاورى و مردانگى بوده و داستانها از او بر بيانها و بنانها جارى است كه نقل آن را دفتر و ديوانى بايد .
وى در نيمهء دوم قرن هفتم و اوايل قرن هشتم هجرى مىزيسته و در فن شعر و شاعرى نيز قوىدست بوده است . مثنوى كنز الحقايق را به سال 703 به نظم درآورده و رباعيات زير از او به يادگار مانده است :
گر كار جهان به زور بودى و نبرد * مرد از سر نامرد برآوردى گرد
اين كار جهان چو كعبتين است و چو نرد * نامرد ز مرد مىبرد چتوان كرد
*
تا بر سر كبر و كينه هستى پستى * تا پير نفس بتپرستى مستى
از فكر جهان و قيد و انديشهء او * چون شيشهء آرزو شكستى رستى
*
آنم كه دل از كونومكان بركندم * وز خوان جهان به لقمهاى خرسندم
كندم ز سر كوى قناعت سنگى * آوردم و بر رخنهء آز افكندم
*