و سنطور و قانون و نزهت و مغنى ، هر ششتا مانند چنگ از آلات كثير الاوتار بوده و در ايران معمول هستند و تفاوت عمدهء آنها اين است كه هيئت چنگ ، مثلث و قانون ذوذنقه است ؛ و ديگر آنكه ، اوتار چنگ مفرد و سنطور جفت و قانون سه تار دارد و نزهت از تركيب دو قانون به عمل آمده و ( 108 ) تار دارد و مغنى را از قانون و نزهت و رباب تركيب و اقتباس كردند و دو ناى و بيشه و نى انبان و موسيقار از جنس ناى است . ( گنجينه معارف ) ميرزا محمد على خان تربيت . » « 1 »
موسيقى ايرانى
بهطوريكه در جلد اول تاريخ اجتماعى ايران ضمن بحث در پيرامون موسيقى عهد ساسانى متذكر شديم ، در ايران ، طبقات ممتاز و مرفه بهخصوص شاه و درباريان به موسيقى و ساز و آواز توجه خاص داشتند و رامشگران و خنياگران در دربار شاهان ساسانى ، بهخصوص بهرام گور و خسرو پرويز مقام و موقعيت ممتازى بهدست آورده بودند ؛ بهطوريكه كريستين سن ، مستشرق دانماركى متذكر شده معروفترين رامشگران و ترانهسازان دربار خسرو پرويز ، سركش و باربد بودهاند و بنا به روايات موجود ، رشد و تكامل دستگاههاى موسيقى ايران در عهد ساسانى ، بيشتر مديون نبوغ و استعداد باربد است ، در برهان قاطع نام سى لحن كه باربد براى بزم خسرو پرويز ساخته ، ذكر شده است و در خسرو و شيرين با اختلافى همان الحان نوشته شده است ثعالبى نيز ابتكار اختراع خسروانيات را به باربد نسبت مىدهد و مىگويد : استادان فن موسيقى ، نهتنها در بزم ملوك ، بلكه در جشنهاى عمومى نيز شركت مىجستند .
« پس از ظهور نهضت اسلامى و پايان دوران جنگ و خونريزى ، اعراب كه در آغاز امر ، قومى بدوى و چادرنشين بودند و به امور ذوقى و هنرى كوچكترين عنايتى نداشتند ، در اثر تماس و نزديكى با ملل متمدن ايران و روم ، اقامت در شهرها و مشاهدهء مظاهر گوناگون تمدن ملل كهنسال آسيايى به تدريج به امور ذوقى و هنرى متمايل گرديدند ، تا جائى كه در دوران حكومت بنى اميه و بنى عباس ، خنياگران خارجى به دربار خلفا راه يافتند و راهورسم دربار ساسانى را در دستگاه آنان تجديد نمودند .
توجه اعراب به موسيقى
اعراب در دوران جاهليت ، از خواندن شعر ، بدون آواز و آهنگ لذت مىبردند و بعدها به خواندن نواهايى هنگام حركت شترها مبادرت كردند و مقارن ظهور اسلام بعضى آلات موسيقى بسيار ساده ، نظير :
نى ساربانى ، دف و مزمار و دايره در بين آنان معمول بود ولى پس از ظهور اسلام ، درنتيجهء فتح و پيروزى و غنايم بسيارى كه نصيب اعراب شد ، ميل به تجمل و آسايش در قلوب بعضى
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 177 .