تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
جمله مكارم اخلاق است . حتى الامكان تنها سفر نكند و هنگام سفر با دوستان وداع كند . . . ستور را بار سبك كند و بامداد و شبانگاه يك ساعت پياده رود تا پاى سبك كند و ستور سبك‌بار شود و دل مكارى شاد شود . . . . از لوازم سفر ، شانه ، آينه ، مسواك ، سرمه‌دان و . . . ناخن‌برى ، ريسمانى و دلوى همراه مىبردند . . . بعضى از سلف هرجا رسيدندى تيمّم كردند و در استنجا بر سنگ اختصار كردندى و هر آبى كه نجاست آن ندانستندى طهارت كردندى . . . « 1 » » در هر شهر به زيارت بزرگان و شيوخ رود و از آنان علمى و فايده‌اى برگيرد و اگر به زيارت برادران رود سه روز بايستد كه حدّ مهمانى اينست و چون به نزديك پيرى شود يك شبانه‌روز بيش مقام نكند . . . و چون كسى با وى حديث كند ( يعنى صحبت كند ) جواب وى مهم‌تر داند از تسبيح و ذكر . . . « 2 » »

تفريح امرا و سلاطين

يكى از تفريحات امرا و سلاطين اين بود كه اطرافيان و گاه شعراى دربارى را به جان هم بيندازند و از گفتگوها و اعتراضات آنان به يكديگر دمى بخندند و بياسايند . چنان كه خضر خان در غيبت رشيدى « سيّد الشعرا » از عمعق پرسيد شعر رشيدى را چون مىبينى ؟ گفت : « شعرى به غايت نيك منقى و منقّح ، اما قدرى نمكش درمىيابد . » نه بس روزگارى برآمد كه رشيدى دررسيد و خدمت كرد ، و خواست كه بنشيند پادشاه او را پيش خواند و بتضريب ( سخن‌چينى ) چنان كه عادت ملوك است گفت : امير الشّعرا را پرسيدم كه شعر رشيدى چون است ؟ گفت نيك است اما بىنمك است بايد كه در اين معنى بيتى دو بگويى . » رشيدى خدمت كرد و به جاى خويش آمد و بنشست و بر بديهه اين قطعه بگفت :
شعرهاى مرا به بىنمكى * عيب كردى ، روا بود ، شايد شعر من همچو شكر و شهدست * و ندرين دو نمك نكو نايد شلغم و باقليست گفتهء تو * نمك ، اى قلتبان ترا بايد . « 3 » »
اين پاسخ دور از ادب مطبوع طبع خضر خان آمد و به روايت چهار مقاله هزار دينار زر به او بخشيد . ولى همهء شعرا با جملات دور از ادب و نزاكت رقيبان خود را از ميدان بيرون نرانده‌اند ، چنان كه نظامى عروضى در آن هنگام كه در خدمت « ملك جبال » بود « . . . امير عميد گفت :
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 364 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 365 . ( 3 ) . براون : تاريخ ادبى ايران ، ترجمهء على پاشا صالح ، ص 585 .