ازدواج به خانهء مستقلى منتقل شوند و زندگى عروس و مادر شوهر ، در يك منزل از ديرباز منشأ اختلافات و گفتگوهاى دلخراشى بوده كه صحنهاى از آن را صادق هدايت تحت عنوان حكايت با نتيجه ، به صورتى طنزآميز مجسم ساخته است . يك مرد معمولى بود ، اسمش مشدى ذو الفقار ، يك زن معمولى داشت اسمش ستاره خانم - همين كه ذو الفقار از در وارد شد گوهر سلطان مادرش دويد جلو ، براى ستاره خانم مايه مىگرفت و مىگفت :
بىغيرت زنت فاسق جفت و تاق دارد ، پس كلاهت را بالاتر بگذار ! دورهء ما اگر مرد غريبه در مىزد زن جوان كه توى خانه بود ريگ زير زبانش مىگذاشت تا مثل پيرزنها حرف بزند .
حالا هم بالاى منبر مىگويند ولى كى گوش ميده ؟ امروز ستاره براى صد دينار يخ تا كمركش كوچه يكتا شليته دويد صبح بالاى پشتبام رختخواب جمع مىكرد ، من سر رسيدم ديدم با على چينى بندزن ، توى كوچه ادا اصول درمىآورد ، خدا رحم كرده كه ريختش از دنيا برگشته مثل مردهء از گور گريخته شده ، خاك بسر بىقابليت خودم ، كه دختر استاد ما شاء الله را نگرفتم ، كه مثل يك دسته گل بود ، از هر انگشتش هزار تا هنر مىريخت .
نمىدانم به مالش مىنازد و يا به جهازش ، من خودم را كشتم تا نان خمير كردن را به او ياد بدهم مگر شد ؟ يك من آرد را خراب كرد ، ترش شد دور ريختم دوباره از سر نو آرد خمير كردم ، چونه گرفتم هرچه بهش مىگويم جواب مىدهد : « آمدم وسمه كنم نيامدم وصله كنم » تا اينجا كه رسيد ذو الفقار ديگ خشمش به جوش آمد ، ديوانهوار پريد توى اتاق به عادت هر روزه شلاق را از گل ميخ برداشت افتاد به جان ستاره خانم بيچاره ، حالا نزن كى بزن ، تازيانه با چرم سياهش ، مانند مار دور تن او مىپيچيد ، بازوى او را الف داغ الف داغ سياه كرده بود ، ستاره خودش را در چادر نماز پيچيده ناله مىكرد ولى فريادرس نداشت ، بعد از نيمساعت در باز شد گوهر سلطان با صورت مكار لبش را گاز گرفته بود براى ميانجيگرى جلو آمد دست ذو الفقار را گرفت و گفت :
« خدا را خوش نمىآيد مگر جهود گير آوردى ؟ چرا اينطور مىزنى ؟ پاشو ستاره خانم ، پاشو خانم من تنور را آتش كردهام لوك خمير را بردار بيار با هم نان بپزيم . . . »
ستاره خانم رفت از زير سبد لوك خمير را برداشت وقتى كه دم تنور رسيد ديد مادر شوهرش دولا شده توى تنور را فوت مىكند ، دست بر قضا پايش رفت توى باديه آب با لوك خمير دمرو ، افتاد روى گوهر سلطان و مادرشوهرش تا كمر توى تنور فرورفت بعد از نيمساعت كه ستاره خانم از غش دروغى به هوش آمد گوهر سلطان تا نصف تنهاش جزغاله شده بود . « 1 » »
هامش
( 1 ) . صادق هدايت : نوشتههاى پراكنده ، ص 56 به بعد ( نقل به اختصار ) .