تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1397

مساهمون:

ص١٣٩٧
به خانهء يكى از علماى بزرگ آن شهر پناه مىبرند و او را واسطه ، در اصلاح قرار مىدهد . مثلا در مشهد چوب‌بست ، محل امن و تحصن است . در شيراز اطراف امامزاده شاه چراغ محل بست است . در كرمان خانهء علما ، در تهران حضرت عبد العظيم و زير توپ مرواريد مىنشينند . هركس به اين مكانها پناه آورد ، شاه و صدراعظم زودتر به حال او مطلع مىشوند . در اواخر سلطنت ناصر الدين شاه و در زمان مظفر الدين شاه ، طويلهء شاهى ، طويله‌هاى شاهزادگان هم محل امنى شده است چه هركس به سرطويله پناه مىبرد ، مهترها و جلودارها ، اميرآخورها از او همراهى مىكنند و اتفاقا كار عارض هم اصلاح مىشود . . . به اين ترتيب هركس عارض يا ورشكسته و يا مظلوم واقع مىشد يا مستحق سياستى مىگرديد ، به توپ مرواريد يا سرطويلهء شاهى يا منزل يكى از خانمهاى دربارى يا خواجه‌هاى سلطانى پناه مىبرد و كم‌كم امكنهء بست بسيار فراوان مىشد و گاهگاهى به ملاحظه شأن عارض يا بزرگى مطلب ، به يكى از سفارتخانه‌ها پناهنده مىشدند . مثلا در 1848 ميلادى اعيان و بزرگان مملكت از ظلم حاجى ميرزا آغاسى به جان آمده به سفارت روسيه و انگليس ملتجى شدند . » « 1 » در جريان نهضت مشروطيت نيز آزاديخواهان و تجار و كسبه براى مجبور كردن دولتيان و عين الدوله به ايجاد عدالتخانه و تشكيل مجلس مبعوثان در سفارت انگليس متحصن شدند . به‌طورى كه در تاريخ بيدارى ايرانيان آمده است ، گردانندگان نهضت و اعضاى انجمن مخفى از اين موقعيت يعنى از اجتماع مردم در سفارت انگليس براى بيدارى اذهان و افكار عمومى استفادهء شايان كردند . ناظم الاسلام مىنويسد : « مىتوان گفت سفارتخانه در حكم يك مدرسه شده است ، چه در زير هرچادرى و در هرگوشه جمعى دور هم نشسته‌اند و يك نفر عالم سياسى از شاگردان مدارس و غيره آنها را تعليم مىدهد و چيزهاى تازه به گوش مردم مىخورد كه تاكنون احدى جرأت نداشت كه بر زبان آورد . . . بعضى از اعضاى انجمن مخفى روزنامهء حبل المتين را در دست گرفته براى مردم مىخوانند . » « 2 » در داستان شيخ جادوگر كه در اواخر دورهء قاجاريه نوشته شده است . مؤلف به سبكى طنزآميز به وضع آشفتهء دادگسترى در ايران اشاره مىكند و مىنويسد پس از آن‌كه يك نفر تبعهء افغانستان اموالش غارت شد و مورد ضرب و شتم قرار گرفت ، « عريضه تظلم خود و اسباب مسروقه را چنين صورت مىدهد : 1 . عرض حال مدعى : سردار امير غفور شاه كابلى مسافر ساكن تهران و شيخ لطف الدين دعانويس . 2 . مدعى عليه : يوزباشى و فراشان حكومتى بدون علت و مقدمه ريخته كتك زياد زدند و دندان و سر و دست ما را هم شكسته مطابق صورت عليحده غارتمان نموده‌اند . 3 . صورت سياهه : وجه نقد و اشيايى كه فراشان حكومت برده‌اند ، 2939 تومان نقد پول طلا
هامش
( 1 ) . تاريخ بيدارى ايرانيان ، پيشين ، ج 3 ، ص 268 به بعد . ( 2 ) . همان ، ص 274 .