و اصرار زياد او را وادار كرد كه اعلاميهاى عليه انبار تنباكو بنويسد و مردم را عليه شاه برانگيزد .
ميرزا رضا مىنويسد : « وقتى كه نوشته را از من گرفتند ، مثل اين بود كه دنيا را خدا به ايشان داده است ، قلمدان را جمع كردند و اسباب داغ و شكنجه به ميان آوردند ، سهپايهء سربازى حاضر كردند كه مرا لخت كنند ، به سهپايه ببندند كه رفقايت را بگو مجلستان كجاست ؟ هرچه گفتم چه مجلسى ؟ چه رفيقى ؟ من با همهء مردم راه دارم ، از همه افواهى شنيدم ، حالا كدام مسلمان را گير بدهم مجبورم كردند ، من ديدم حالا ديگر وقت جانبازى است و موقع است كه جانم را فداى عرض و ناموس و جان مسلمانان بكنم . . . در آن بين كاغذى از نايب السلطنه به آنها رسيد . . . والى گفت حكم شاه است كه روزى مجلس و رفقايت را بگويى و الا اين داغ و درفش حاضر است . . .
من چون مقراض را پاى بخارى ديدم ، به قصد اينكه خود را به مقراض برسانم ، گفتم بفرمايند روى مخده تا تفصيل را به شما عرض كنم . داغ و درفش لازم نيست . دست والى را گرفتم كشيدم به طرف بخارى ، خودم را به مقراض رسانيدم و شكم خود را پاره كردم ، خون سرازير شد . ما بين جريان خون ، بناى فحاشى را گذاشتم .
پس از آن مضطرب شدند ، بناى معالجهء مرا گذاشتند . زخم را بخيه زدند . دنبالهء همان مجلس است كه چهار سال و نيم من بيچاره بىگناه را كه به خيال خودم به دولت خدمت كردهام از اين محبس به آن محبس ، از تهران به قزوين و از قزوين به انبار در زير زنجير مبتلا بودم . . . من قربانى نوروز على خان قلعه محمودى ، سبزه على خان ميدان قلعهاى . . . نايب السلطنه و آقا بالا خان شده بودم .
س - نوروز على خان قلعه محمودى كه بود ؟
ج - محمد اسماعيل خان وكيل الملك و حاكم كرمان ، هرروز براى خرجتراشى و اضافه مواجب و منصب يك نفر ياغى به دولت جعل مىكرد و مدتها به اسم نوروز على خان قلعه محمودى دولت را مشغول كرده بود . هروقت هم كه نايب السلطنه يك امتياز نگرفته داشت ، مرا مىگرفت . هروقت وكيل الدوله اضافه مواجب و منصب مىخواست ، مرا مىگرفت . عيالم طلاق گرفت ، پسر 8 سالهام به خانهشاگردى رفت ، بچهء شيرخوارهام به سر راه افتاد . . . »
س - . . . از خود شما انصاف مىخواهم ، اگر شما به جاى شاه شهيد بوديد ، نايب السلطنه و وكيل الدوله نوشته به آن ترتيب پيش شما مىآوردند . . . جز اينكه باور كنيد چارهاى داشتيد ؟
ج - تكليف بىغرضى شاه اين بود كه يك محقق ثالث بفرستد ميان من و آنها حقيقت مسأله را كشف كند . چون نكرد ، او مقصر بود . سالهاست كه سيلاب ظلم بر عامهء رعيت جارى است .
مگر اين سيد جمال الدين . . . اين مرد بزرگوار چه كرد كه با آن افتضاح او را از حضرت عبد العظيم ( ع ) كشيدند ، زير جامهاش را پارهپاره كردند ؟ او غير از حرف حق چه مىگفت ؟ . . . اينها ظلم نيست ، اينها تعدى نيست ؟ . . . در همان نقطه كه سيد را كشيدند ، در همان نقطه گلوله به شاه خورد ، مگر اين مردم بيچاره اين يك مشت اهالى ايران ودايع خدا نيستند ؟
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1388
مساهمون: مرتضى راوندى
ص١٣٨٨