تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1386

مساهمون:

ص١٣٨٦
حكم از روى قانون باشد كه مردم بدانند و بدون استثناء اجراء شود . ولى عرايض ما را قابل اعتنا نشمرده ، رعيت را مورد سخط قرار دادند از خدا و رسول شرم نكردند و با بندهء خيرخواه خدا و فرزند حضرت خاتم الانبياء ( مقصود سيد جمال الدين اسدآبادى است ) آن رفتار را كردند كه ديديد و شنيديد . . . مظلومان از حضرت امير المؤمنين ( ع ) براى رفع ظلم چاره‌جويى كردند ، فرمود تا حال به ظالمان گفتند ظلم نكنيد ، نشنيدند ، حالى من به شما مىگويم قبول ظلم نكنيد . . . اى برادران . . . تسليم ظالم نشويد تا شما را گوسفند ندانند . اگر پدران ما قبول ظلم نكرده بودند ، ما الان آسوده بوديم . ايشان تكليف خود را ندانسته يا نكردند ، ما بايد قرض ايشان را ادا كنيم . . . ظالم در هيچ حدى نمىايستد ، براى تعدى حدى بگذاريد . زندان دولت را ببينيد ، در آنجا كسانى هستند كه چهل سال است كه اسير كند و زنجيرند و در اين مدت كسى اسم آنها را نشنيده است . مگر اينها اولاد وطن و برادرمان نيستند ؟ . . . سرباز را رعيت مىدهد ، مواجب را صاحب‌منصب مىبرد رعيت را مهار مىكنند ، چوب و فلك و كند و زنجير و تازيانه و شكنجه و بريدن گوش و دماغ و دست و پا و غير اينها ، همه براى بىتقصيران است . اشرار و ظلام و مقصرين و خورندگان مال مردم بالكليه از مؤاخذه و سؤال و جواب آزادند . چقدر بىگناهان را به تهمت بابى زدند و كشتند ؟ پادشه پاسبان درويش است ، اين پاسبان به يك اشاره شصت نفر سرباز عارض را سر مىبرد و شكم مىدرد و شصت فوج را تيركمان مىبخشد . . . ما نبايد به ظالم ايراد كنيم بايد انسان خود را اسير گرگ خونخوار نكند . . . مثل ميرزا تقى خان امير را كشتند . . . كسى نگفت چرا ؟ شصت فوج را در مرو تيركمان دادند . . . سربازان اصفهانى را كشتند كه چرا عارض هستيد . سيد جمال الدين آن مرد بزرگوار را به آن خوارى راندند كه چرا نام عدل را برد . . . كيست كه مىتواند اسب خوبى يا عيال خوشگلى يا متاع خوبى داشته و ايمن باشد . كيست كه مىتواند هرچه بخواهند ندهد ؟ كيست كه مىتواند حق خود را مطالبه كند . . . اى مردم كى اقدام به خلاصى خود كرديد و نشد ، كى اتفاق نموديد فايده نديديد ؟ برخيزيد و حدى براى ظلم بگذاريد . غيرت ، غيرت ! » « 1 »

امنيت قضايى :

اعتماد السلطنه ضمن وقايع 13 رجب 1301 قمرى مىنويسد : « شيخ محمد حسن پسر شريعتمدار استرآبادى از تهران به حضرت عبد العظيم مىرفت ، نزديك آب‌انبار قاسم خان جمعى سوار ريخته نوكرش را با گلوله كشته بودند ، خودش را خواسته بودند هلاك كنند ، فرار كرده بود . معلوم شد شيخ مشار اليه عريضهء شكايتى از وزير نظام به شاه عرض كرده بود . وزير نظام محرك شده بود او را بكشند . . . » « 2 » استبداد و خودسرى ناصر الدين شاه و عدم توجه او به شرايط و مقتضيات زمان و اندرزهاى مردانى چون اميركبير و سيد جمال الدين اسدآبادى و حاج سياح و ديگران موجب ناراحتى و
هامش
( 1 ) . خاطرات حاج سياح ، پيشين ، ص 336 به بعد . ( 2 ) . خاطرات اعتماد السلطنه ، پيشين ، ص 297 .