نگذاشت آزادى ملل شرق را ببينم ، دست جهالت فرصت نداد صداى آزادى از حلقوم امم شرق بشنوم . . .
اميدواريها به ايرانم بود ، اجر زحماتم را به فراش غضب حواله كردند ، با هزاران وعده و وعيد به تركيا احضارم كردند . اين نوع مغلول و مقهورم نمودند ، غافل از آنكه انعدام صاحب ملت استباب انعدام مليت نمىشود . صفحهء روزگار حرف حق را ضبط مىكند . بارى من از دوست گرامى خود خواهشمندم اين آخرين نامه را به نظر دوستان عزيز و هممسلكهاى ايرانى من برسانند و زبانى به آنها بگوييد شما كه ميوهء رسيدهء ايران هستيد براى بيدارى ايرانى دامن همت به كمر زدهايد از حبس و قتال نترسيد ، از جهالت ايرانى خسته نشويد ، از حركات مذبوحانه . . .
متوحش نگرديد ، نهايت سرعت بكوشيد طبيعت به شما يار است ، سيل تجدد به سرعت به طرف شرق جارى است ، بنياد حكومت مطلقه منعدم شدنى است ، شماها تا مىتوانيد در خرابى اساس حكومت مطلقه بكوشيد نه به قلع و قمع اشخاص . شما تا قوه داريد در نسخ عاداتى كه ميانهء سعادت و ايرانى سد شديد گرديده كوشش نماييد و نه در نيستى صاحبان عادات . . . گول عوامفريبان را نخوريد . . . » « 1 »
اعتراض خدادادگبر به ناصر الدين شاه :
در چهارم رجب 1301 قمرى ناصر الدين شاه ضمن عبور از باغ سلطنتآباد به خدادادگبر مىگويد : « چرا زنت را شب بيرون فرستادى كه كشته شود ؟ جواب داد من تصور مىكردم در مملكت شما شب و روز نيست ، ما خوابيدهايم و شما بيداريد ، به اين اطمينان فرستادم . اين حرف را ظاهرا كسى از اهالى ايران قدرت نداشت بگويد و به زبان خدادادگبر جارى شد . . . » « 2 »
حاج سياح در خاطرات پرمغز خود در مواضع و موارد مختلف به نابسامانيهاى كشور اشاره مىكند ، از جمله مىنويسد :
دادگسترى در عهد ناصر الدين شاه
« در مملكت ، عدليه و محل معينى براى رجوع مظلومين و متظلمين نبود و كسى هم در اين صدد نبود كه رفع ظلمى نمايد ، بلكه تنها اسم قانون شريعت بود كه ابدا اجرا نمىشد . بطورى كه در تمام مملكت يك نفر جانى و مقصر به طبق قانون شرع مجازات نمىشد و از طرفى به اسم مجازات هزاران نحو شكنجه به ميل ظالم بر مظلوم جارى مىشد و احقاق حق ابدا نبود . فقط عدهاى از ملاها مىبايست رسيدگى به تظلمات كرده احكام صادر فرمايند و حكام و فراشان و داروغگان و امراء و ملاكان و پاكار و كدخدا اجرا نمايند . مجريان شريك دخل حاكمان شدند و حاكمان آلت اجراى مقاصد مجرمان گرديدند . ادارهء قضا و حكم ، مركز دخل بعضى علما و اتباع و بستگان ايشان و دستجات شهود و وكلا گرديد . . . ناسخ و منسوخ رواج گرفت و يك قضيه سالها مايهء
هامش
( 1 ) . تاريخ بيدارى ايرانيان ، مقدمه ، ص 87 به بعد .
( 2 ) . خاطرات اعتماد السلطنه ، پيشين ، ص 296 .