« . . . مقتول سبزىفروش بود ، قفس بلبلى داشته است . كنت از هركس كه بلبل دارد ، قفسى يك قران ماليات مىگيرد ، رفته بودند يك قران اين ماه را مطالبه كرده بودند ، نداشته بود بدهد . با پليس نزاع مىكند ، به محبس مىبرند ، سر او را فلك كرده مىزنند ، فى الفور مىميرد . . . » « 1 »
همو ضمن وقايع 20 رجب 1301 مىنويسد : « . . . اوقاتم تلخ شد ، ريش باغبان را بريدم ، شلاق زياد به بنا ، زدم ، سرايهدار را هم كتك زدم ، عصر به شهر آمدم . . . » « 2 » وى ضمن وقايع 24 جمادى الثانيهء 1303 مىنويسد : « چهارده نفر ديشب مست كرده بودند ، در كوچهها حكم شد هريك را پانصد چوب بزنند . . . » « 3 »
اعتماد السلطنه ضمن وقايع 5 ربيع الثانى 1305 مىنويسد : « شنيدم از مجد الدوله كه عزيز السلطان به شاه عرض كرده است چرا نوكرهاى شما ، به پسرهاى « گه » شما تعظيم مىكنند و از براى من كسى تواضع نمىكند ، شاه فرمود هركس به تو تكريم نمىكند با شمشيرت شكمش را پاره كن . . . » « 4 »
بالاخره اعتماد السلطنه ضمن وقايع سوم ذيقعده 1310 مىگويد : « عزيز السلطان باز با گلولهء تفنگ ، آدمى كشته است و اين پنجم مقتول است كه شكار شست مبارك اين جوان معقول مىشود . . . »
كنت دوگوبينو در نامهء مورخهء بيستم ژانويه 1856 مىنويسد شخصى به نام رجب ، سيدى را به قتل مىرساند ، ولى قبل از اجراى حكم حاضر مىشود هزار تومان به شاه بدهد تا از مرگ خلاص شود . شاه پس از گرفتن وجه به تصور اينكه قاتل اهل اصفهان است و در تهران كسى را ندارد كه ايجاد مزاحمت كند ، دستور قتل او را مىدهد و در ميدان اعدام همينكه چشم رجب به شاه مىافتد ، ركيكترين ناسزاها را به قبلهء عالم نثار مىكند . ناصر الدين شاه در حالىكه سخت ناراحت بود ، دستور مىدهد كه سر او را به آرامى اره كنند . رجب نيز در اين حال پياپى به شاه و اقوامش دشنام مىداد تا از زبان افتاد و جان سپرد . « 5 »
نامهء سيد جمال الدين اسدآبادى از زندان :
سيد جمال الدين اسدآبادى از زندان به يكى از دوستان خود چنين مىنويسد :
« من در موقعى اين نامه را به دوست عزيز خود مىنويسم كه در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم ، نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات . نه از گرفتارى متألم و نه از كشته شدن متوحش ، خوشم به اين حبس و خوشم به اين كشته شدن ، حبسم براى آزادى نوع ، كشته مىشوم براى زندگى قوم . ولى افسوس مىخورم از اين كه كشت خود را ندرويدم ، به آرزويى كه داشتم كاملا نايل نگرديدم ، شمشير شقاوت
هامش
( 1 ) . همان ، ص 279 .
( 2 ) . همان ، 289 .
( 3 ) . همان ، ص 424 .
( 4 ) . همان ، ص 530 .
( 5 ) . كنت دوگوبينو ، نامههاى ايرانى ، ص 58 .