دولتى كه به عموم دول معلم است . »
ميرزا شفيع در نامهء مشروح خود به شمهاى از « چرنديات اراجيفهء » مطبوعات فرنگ اشاره مىكند و از جمله از قول آنها مىنويسد : « . . . در ايران گوش آدم را بريده و به خود آن شخص مىخورانند . پاى آدم را مثل اسب نعل كرده ميخ مىزنند كه راه برود . سر آدم را فلك مىگذارند ، چوب مىزنند ، چشم مىكنند ، دست مىبرند ، پا مىبرند آدم را مثل حيوانات شقه كرده آويز مىكنند ، از آدم زنده برج درست مىكنند ، دم توپ مىگذارند ، ميان ديوار مىگذارند ، آدم را به گاوميش بسته مىكشند كه همهء عروق او از پا تا سرش بيرون مىآيد و آدم را به انواع عقوبتها مىكشند و به اين عقوبتها وجد مىكنند . چنانكه اين اوقات نسق تازه پيدا كردهاند كه حاجى سليمان خان نام بابى را گرفته بدن او را از پشت و از پيش بريده . . . در همه زخمهاى او شمع گذاشته روشن كرده . . . كوچه و محله را گردانيده در دروازهء بزرگ دار العماره چند روز به همان منوال به قتل رسانيدهاند . » سپس به مطالبى كه مطبوعات فرنگ از قتل اميركبير نوشتهاند اشاره مىكند و مىنويسد :
« . . . ديگر چه عرض كنم ، چيزها نوشتند كه مخلص در ايران نه ديده و نه شنيده بود و در هرجا اين فقرات چند روز محل گفتگو و مخلص توبيخ شدم . . . بارى اين عرايض همگى . . . از حد بنده زياد كه به عرض رسانم ، لكن در بندگى خدا و در نمكپروردگى اعليحضرت شاهنشاه روح العالمين فداه حق و فرض خود داشته كه عرض نمايد . بعد صلاح مملكت خويش خسروان دانند ، باقى مطاع . » « 1 »
نسقچىباشى :
بهطورى كه از كتاب حاجى باباى اصفهانى برمىآيد ، نسقچىباشى ( كه در حقيقت جانشين امير حرس سابق بود ) و اعوان و انصار او از صندوق دولت حقوق نمىگرفتند .
شيرعلى وكيل نسقچىباشى به حاجىبابا كه مىخواست اندكاندك در صف نسقچيان وارد شود ، اطلاعات سودمندى آموخت و از جمله گفت : « داداش ، شاه مواجبى نمىدهد ، اگر هم چيزى مىدهد دواى درد نمىشود ، مزد ما بسته به خدمت ماست و بايد از پهلوى قولوق و رشوت و نسق بها ، و چيزهاى ديگر ازين قماش به دست بيايد . . . مواجب نسقچىباشى در سال هزار تومان است آن هم به اسم نه به رسم ، برسد يا نرسد خدا مىداند . اما دستكم پنج يا شش مقابل اين مبلغ خرج دارد . اگر از اين و از آن درنياورد ، از كجا بايد خرج كند . خانى ، اربابى معضوب ، كه محكوم و مستحق كتك و چوب و فلك و جريمه مىشود ، معلوم است كه هرقدر پول بدهند آش مىخورند . يعنى هرقدر بيشتر به نسقچىباشى برسانند ، كمتر چوب و كتك مىخورند و اگر پول هنگفتى داد ، ما چوب را به جاى آنكه به پاهاش بزنيم ، به فلك مىزنيم .
همين روزهاى آخر يك نفر مستوفى به اين بلا مبتلا شد ، براى رعايت احترامش نمدى به زيرش
هامش
( 1 ) . مجلهء سخن ، شهريور 44 ، مقالهء فريدون آدميت .