بفرستند ، ولى ميرزا تقى كه به گناهكارى خود پى برده بود ، شخصا آلت خود را بريده در سينى طلا گذاشت و به شاه تقديم كرد ، با اين عمل شاه از كشتن او درگذشت . » « 1 »
همچنين تاورنيه مىنويسد كه شاه عباس با لباس دهقانى به دكان خبازى و كبابپزى مراجعه كرد و يك من نان و يك من گوشت كبابشده خريد و به دربار آمد و به اعتماد الدوله دستور داد ترازو بياورد . چون اين هردو فروشنده كم داده بودند ، به دستور شاه در ميدان ، شبانه تنورى ساختند و يك سيخى به قامت انسان حاضر كردند و خباز و كبابپز را در ميدان كباب كردند . « 2 » همچنين تاورنيه مىگويد شاه عباس دوم به سه نفر از زنها امر كرد شراب بنوشند ، گفتند مىخواهيم به مكه برويم ، شاه نپذيرفت ، سه مرتبه اصرار كرد ، چون قبول نكردند ، فرمان داد هر سه را در آتش بسوزانند . يكبار نيز به يكى از زنان محبوب خود خشم گرفت و بر او نيز تكليف ميگسارى كرد و او نپذيرفت ، دستور داد او را در آتش بسوزانند . خواجهسرا كه از لطف شاه به او خبر داشت ، از كشتن او خوددارى كرد . صبح شاه پرسيد ، گفت نكشتهام . امر كرد بىدرنگ رئيس خواجهسرايان را در آتش افكنند و زن را بخشيد . « 3 »
كيفر خان ايروان :
« پس از آنكه محمد بيك عدهاى را به شكايت عليه خان ايروان تحريك كرد ، شاه عباس ثانى ، نجفقلى را مأمور كرد كه به ايروان برود ، و او را مغلولا به اصفهان بياورد .
چون مأمور شاه به ايروان رسيد ، خان در مقر حكومت نشسته بود ، بىدرنگ نزديك او رفت و گفت حسب الامر شاه ، تو محبوس هستى ، و يك پسگردنى هم به او زد و فورا پالهنگى به گردنش گذاشت ، بازوهايش را هم با دو پارچه چوب بسته از پالهنگ گذرانيد . . . خان را به همين حالت وارد اصفهان كردند ، اما شاه در حق وى ترحم كرد و امر فرمود كه برود در خانهء خودش در اندرون پيش زنهايش محبوس باشد نه به حمام برود و نه سر بتراشد و نه از اندرون بيرون بيايد . . . » « 4 » اين ملايمترين كيفرهاى يك شاه مستبد بود .
در زمان شاه صفى « حاكم قم كه مرد نجيبى بود » براى تعميرات قلعهء قم و مرمت پل رودخانه و بعضى مخارج ديگر از اين قبيل ، بدون اينكه به شاه بنويسد و اجازه بخواهد ، عوارض مختصرى به سبدهاى ميوه كه وارد شهر مىشد بسته بود . خبر به شاه رسيد ( 1042 ه ) بقدرى متغير شد كه حكم كرد حاكم را با زنجير به اصفهان بردند . پسر اين حاكم از محارم شاه بود ( ظاهرا قليانچى بوده ) شاه صفى حكم كرد تا پسر سبيلهاى پدرش را بكند ، بعد بينى او را ببرد ، بعد گوشها و چشمها و دست آخرسر او را از تنش جدا كرد . بعد از اين كار ، شاه پسر را به جاى پدر حاكم قم كرد و پيرمرد عاقلى را به نيابت او مقرر داشت و او را با حكمى بدين مضمون به قم فرستاد :
اگر تو از آن سگى كه به درك رفت بهتر حكومت نكنى ، ترا به سختترين شكنجه به قتل
هامش
( 1 ) . سفرنامهء تاورنيه ، ص 757 .
( 2 ) . همان ، ص 779 .
( 3 ) . همان ، ص 769 .
( 4 ) . همان ، ص 822 .