دست من است و دامان شيبك خان ، اين دست او و دامن تست . » « 1 » رستم ازين پيغام وحشتانگيز بيمار شد و در اندك زمان درگذشت . شاه طهماسب اول نيز كمابيش در اجراى سياستها و كيفرهاى شديد معروف بود . « مظفر سلطان حاكم رشت متهم به خيانت شد ، شهر تبريز را آيين بستند ، مشار اليه را ميان خنده و استهزاء عوام الناس در كوچه و بازار گردش دادند و بالاخره در قفس آهنين او را آتش زدند و امير سعد الدين عنايت اللّه خوزانى را نيز در قفس آهنى آويختند كه به طرزى خاص و وحشيانه طعمهء حريق گرديد . خواجه كلان غوربانى را . . . در ميدان هرات پوست كنده و بر دارى آويختند محمد صالح . . . به جرم توهين به شاه متهم گرديد . دهان او را دوختند و در خمى جاى دادند و از منارى عظيم فروافكندند . . . » « 2 »
رابطهء شاه طهماسب با حق و عدالت
وينچنتو دالساندرى در سفرنامهء خود در مورد شاه طهماسب چنين مىنويسد : « شاه طهماسب 64 ساله است و از دوران سلطنتش 51 سال مىگذرد . . . يازده سال است كه از كاخ خود بيرون نيامده است . . .
رعيت از اين كار سخت ناخشنود است ، زيرا برحسب آداب و رسوم آن كشور وقتى نتوانند پادشاه خود را ببينند با زحمت بسيار دادخواهى مىكنند ، فريادشان به گوش دادرسان نمىرسد . از اينرو روز و شب در برابر كاخ عدالت به بانگ بلند مىگريند و گاه عدهء اين دادخواهان كموبيش به هزار تن مىرسد . پادشاه اين فريادها را مىشنود و معمولا فرمان مىدهد كه دادخواهان را دور كنند و مىگويد كه داوران در كشور ، نايبان منند و رسيدگى به كارهاى دادگسترى با ايشان است و توجه ندارد كه اين نالهها از جور و ستم قضات و حكامى به آسمان مىرود كه معمولا در كوچه و راهگذر كمين مىكنند تا مردم را بكشند و اين چيزى است كه من خود ديدهام و بسيارى ديگر از مردم نيز اين مطلب را به عنوان حقيقت به من گفتهاند كه در دفتر تظلمات نام بيش از ده هزار تن نوشته شده است كه در هشت سال اخير به قتل رسيدهاند . منشاء عمدهء اين شر و فساد قاضيانند كه چون مزد خدمت نمىگيرند ناچار رشوه مىگيرند . و چون مىبينند كه شاه طهماسب توجه و اعتنايى به امور قانونى ندارد ، بر حرص خود مىافزايند . لاجرم در سراسر كشور ، راهها ناامن است و مردم در خانههاى خود نيز مواجه با خطرند و تقريبا تمام قضات به خود اجازه مىدهند كه دامن تقوا را به لوث زر و سيم آلوده كنند . . . « 3 » آنچه مايهء لذت طهماسب است زن است و زر ، و زنان در مزاج او چنان تأثيرى دارند كه وى مدتى دراز نزد ايشان مىماند و با آنان در مصالح مملكت خوض و غور و مصلحت مىكند ، و اگرچه اين پادشاه طبعا به غايت خسيس است ، مىتوان گفت كه دربارهء زنان مسرف است و به ايشان پول و جواهر و از هرچيز به مقدار فراوان مىبخشد . . . طهماسب از مشرق و خراسان و حلب ، انواع پارچههاى پشمى و ابريشمى خواست و فرمان داد كه از آنها جامه بدوزند و آنها را به ده برابر قيمت به سپاهيان فروخت . هميشه در
هامش
( 1 ) . زندگى شاه عباس اول ، پيشين ، ج 1 ، 158 .
( 2 ) . لغتنامهء دهخدا ، ص 370 .
( 3 ) . سفرنامهء ونيزيان ، پيشين ، ص 438 به بعد .