پس از پيروزى و دست يافتن به تبريز ، علماى شيعه و همكيشانش از وى خواستند كه در راه تغيير مذهب ، تعصب و شدت عمل به خرج ندهد . و از روى كمال خيرخواهى به او گفتند « . . . كه دويست ، سيصد هزار خلق كه در تبريز است چهار دانگ آن ، همه سنىاند . . . مىترسيم مردم گويند پادشاه شيعه نمىخواهيم . . . » ولى شاه اسماعيل بدون كمترين توجهى به افكار و معتقدات عمومى ، گفت : « . . . اگر رعيت حرفى بگويد شمشير مىكشم و يك كس زنده نمىگذارم . » به طورىكه از تاريخ جهانآرا برمىآيد : كلمهء طيبه اشهد ان عليا ولى اللّه و حى على خير العمل را علىرغم سنيان داخل اذان كردند ، و لعن و طعن اعداء دين و خلفاى ثلاث معمول شد . اهل تشيع از سرزمين آسياى صغير آهنگ ايران كردند و شاه اسماعيل با فرستادن مأموران تبليغاتى به آن سرزمين آتش اختلاف شيعه و سنى را دامن زد تا جايى كه سلطان سليم خان اول قبل از لشكركشى به ايران فرمان داد پيروان مذهب تشييع را از هفت ساله تا هفتاد ساله يا بكشند يا به زندان اندازند . چنانكه مورخان نوشتهاند چهل هزار تن از شيعيان به فرمان او كشته شدند و بقيه را با آهن گداخته داغ كردند تا شناخته شوند . در ايران نيز شاه اسماعيل مانند سلطان سليم خان نسبت به پيروان تسنن روشى بىرحمانه پيش گرفت ، همهجا مقاومت مردم را با شمشير فرونشاند و سرانجام در شهر تبريز به گفتهء آنجلو ، بيست هزار تن از شورشيان يعنى مخالفان تحديد عقايد مذهبى را از دم شمشير گذرانيد . همين مرد متشرع و ديندار به گفتهء سوداگر ونيزى دوازده تن از زيباترين جوانان خانوادههاى اعيان را به زور به اقامتگاه خود يعنى كاخ هشت بهشت فرستاد . . .
كيفرهاى نو :
« شاه اسماعيل چون از شيبك خان كه به علت تعصب مذهبى و دشمنيهاى بىسبب و نامههاى دشنامآميز ، و قتل و غارتهاى بىامان او در خراسان و رفتار ناجوانمردانهاش با فرزندان سلطان حسين ميرزا بايقرا ، كينهء سختى در دل داشت ، به صوفيان فرمان داد كه جسدش را خوردند و سر پرغرورش را از تن جدا كردند ، سپس پوست سرش را پر از كاه كرده و براى سلطان بايزيد خان پادشاه عثمانى كه به علت اشتراك مذهب با شيبك خان روابط دوستانه داشت فرستاد .
استخوان كلهاش را نيز به فرمان وى همان روز در طلا گرفتند و از آن قدحى ساختند و در آن به شرابخوارى پرداخت . . .
يك دستش را هم براى آقا رستم روزافزون حاكم مازندران فرستاد . زيرا وقتى شاه اسماعيل او را به اطاعت خويش خواند ، او در جواب پيغام داده بود كه تا دستم به دامان شيبك خان مىرسد از كسى باك ندارم . فرستادهء شاه روزى كه آقا رستم در شهر سارى با نديمان به ميگسارى نشسته بود ، ناگهان از در درآمد و دست شيبك خان را در دامان او افكند ، به دستور شاه گفت : « گفته بودى